<




























از زندگانیم گله دارد جوانیم

روزمرگی و حوادثش

قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست
مرد صاحب درد، دردِ مرد، می‌داند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست

رنج آنهایی  که تخم آرزویی  کشته‌اند
آنکه نخل حسرتی پرورد ، می‌داند که چیست

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 12:54 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 22:59 توسط مریم|

 اس ام اس داده که : فک کردی متخصص کامپیوترن و تو سایبری کار میکنن که بی نام و نشون به تو برسن؟

جواب ندادن بهش.

تو دلم گفتم : نه. همه مثه تو نادون و ابله ان پس.

..................................................................................................................................

شایدم راس میگه.

من بی خودی از کوره در رفتم. خب راس میگه. اونم میتونه برای هرکی بخواد کامنت بذاره. مگه اختصاصیه؟

اصلا به من چه؟

راس میگه . مگه "ای پی " در اوردن به همین راحتیه؟ اصلا مگه برای یه کامنت دنبال " ای پی "  میرن؟

بیخودی شلوغش کردم بابا.

خب اخه زشته. از اعتماد من سواستفاده که کرده. با ذهن خرابش , با کامنتهاش اونا رو که اذیت کرده.

خب به مننننننننننننننن چه.

من چه جوری تو کامنت دونی هاشون بگردم ببینم چی نوشته اخه؟ من چه میدونم کی بوده دقیقا. تازه گیرم که پیدا کردم, چی کار کنم؟ برم براشون کامنت بذارم که ببخشید این دوست نادان من بوده؟ معذرت میخوام؟

 مسخره.

کاری ازدستم بر نمیاد. پس بهتره کلا بیخیال بشم. راس میگه. بیخودی شلوغش کردم. بقول مژگان یکی دیگه کارو میکنه , خجالتشو تو میکشی؟؟؟؟

به من چه. بابا خب براشون یه کامنت گذاشته دیگه. هر چند شیطنت آمیز. خب هزار نفر هزار جور کامنت میذان. بیخودی کاسه داعتر از آش نباش.

یازم بیخودی فوری از کوره در رفتی.

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 12:42 توسط مریم|

نکنه از وبلاگ منم خبردار شده باشه؟ وای خدایا؟

یه لحظه غفلت ببین ...

خدایا؟

میگه چرا اینقد عصبانی شدی؟ اصلا تو چی کار داری؟ منم میتونم برم تو اون وبلاگ ها. اصلا مگه فقط تو باید بری؟

منم هر وقت دلم بخواد می تونم برم.

زیاد داری شلوغش میکنی. گفتم با اسم تو کامنت نذاشتم.

هیچی نگفتم دیگه بهش. نمی فهمه. ادامش میشه دعوا. دعواایی که اون فک میکنه بی دلیله.

چه جوری حالیش کنم اخه. باید برم بگردم تو کامنت دونی ها ببینم دقیقا چی نوشته نادون.

نگران وبلاگ هایی که خواننده خاموششون بودم نیستم.اما , دوستام , چرا .

اگه یه درصد پیگیره کامنت بشن؟ راحت به من میرسن. اون موقع فک میکنن من 2شخصیتیم.

گندت بزنه.

گند.

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 12:28 توسط مریم|

یه دوستی , یه نادونی , یه ابلهی , یه نامردی که فک میکنه زرنگه و بانمک ,

از اعتماد من سواستفاده کرد.

حدود 2 ماه پیش , باهم , یه سری از وبلاگ هایی که پیگیرشون بودم رو باهم اینجا خوندیم و در مرود هر کدوم توضبح دادم در موردشون بهش... تو بعضی ها خواننده خاموشم.اما پیگیرشون.

من که بلند شدم رفتم , براشون کامنت گذاشته مثه یه آدم مطلع...

سر یه حرفی , خره دیونه امروز اعتراف کرد. میگه با اسم تو کامنت  نذاشتم که. 

آخه ,

نادون

خر

ابله

بی خرد

حمار

با اسم من نذاشتی هرکی بخواد 3 سوت از رو " آی پی " می فهمه  که.

خیلی خری. اعصابم بهم ریخته. 2تایی که خاموش بودم زیاد مهم نیست برام. اما 2 تا که دوستام بودن برام مهمه. خیلی زیاد.

ابله میگه : مگه " ای پی " در اوردن به همین راحتی؟ نگران نباش.

نگران نباش و کوفت.

معلومه که به همین راحتیه. بی شخصیت.

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 12:17 توسط مریم|

من هنوز اینجااام . محمد میاد دنبالمون... میدونستم دیر میاد می تونستم خیلی کارا کنم... نسترن هم اینجاست. میره و میاد هی.

یا برو یا بیا دیگه. چه گرفتاری شدیم ها. امشب قول داده نیم ساعت پشتمو خارش بزنه...:-))

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 20:36 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 20:16 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 19:24 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 12:2 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 17:40 توسط مریم|

همیشه بعد هر طوفان میشه آرامشو حس کرد/میشه به زندگی خندید تو اوج یک غرور سرد
 باید پروازو باور کرد قفس چیز عجیبی نیست/که تنها راه خوشبختی رهایی از غریبی نیست

...

غم امروزمون راهی به سوی شادی فرداست/تحمل کردن سختی تو اوج خستگی زیباست

+  از حامی خوشم نمیاد. ولی اینو دارم گوش میدم الان...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 19:47 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 11:51 توسط مریم|

حسین کسیه که از اولی که وبلاگشو شروع کرد و کامنت گذاشت برام , میخوندمش. اوایل فقط مطلب از این ور و اونور میذاشت . بهش گفتم : یکم از خودت هم بنویس. از روزمره گیت . چی کار میکنی و اینا. قبول کرد. بعد مدتی , بهش گفتم : اسم ویلاگتو عوض کن. "زندگی یه معلول " بود. یه چیزی تو این زمینه ... بذار مثلا. یه روز رفتم دیدم اسم وبلاگشو عوض کرد.

زندگی نامه اش همراه با عکس های عملش تو بیمارستان هم بود. ( الان اون عکس ها دیگه نیست. عکس هایی که سرش جراحی شده بود...).

همیشه به نظرم بچه خالص و خوبی میومد. مثله هر آدم دیگه ای با یه دنیا امید وآرزو...

اولین باری که خیلی خیلی خیلی باهاش غصه خوردم و دلم به درد اومد , هیمن یه سال گذشته بود.وقتی بود که نوشت پدرش فوت شده.درست چند روز بعد تولدش...

اونجا واقعا نگرانش بودم...پستش , درد داشت. خیلی زیاد.

چند وقت پیش نوشت که باطریش داره تموم میشه و پول هنگفتی نیازه برای تعویض. دلم میخواست می تونستم کمکش کنم. خیلی فک کردم چی کار میتونم کنم. ؟؟؟

امشب دیدم وبلاگش آپه. فیلمی که گذاشته بود رو دانلود کردم. اما , تحمل دیدنشو نداشتم. 2 بار سعی کردم. نشد کامل ببینم. قسمتی که سر حال داشت تو اون چاپخونه کار میکرد رو خیلی دوست داشتم...

2 تا سوال دارم ازش که باید ازش بپرسم و یه پیشنهاد نه چنندان مهم که باید خصوصی بهش بگم...

میدونم , اطمینان دارم که خدا کمکش میکنه. شکی ندارم توش. حتی یه درصد...

آها ,

تو یه پستی نوشته بود که بهش گفتن این مرتیکه علی دایی با تیم رفته اردبیل. خیلی آدم خیریه. حسینم رفته پیشش که دست خالی و ناامید برگشته. البته خب ] اینقد تقلب و اینا زیاده و البته اینقد اینجور آدما از این کیس ها برای کمک دارن که نمی دونم شاید حق داشته و من از این زاویه  , یه طرفه , به قاضی میرم....

پ.ن 1) وبلاگ حسین , http://hossein-1366.blogfa.com/

پ.ن 2) یه طرف سرم درد میکنه...

پ.ن 3) خدایا , لطفا به حسین کمک کن. می دونم خودت کمکش می کنی ها . اما خب دلم خواست بگم بهت.

پ.ن 4) خدای خوبم شکرت. برای تمام نعمت های بی پایانت که بهم دادی سپاسگزارم. ببخشید که قدرشونو خوب نمی دونم.

پ.ن 5) خدایا ,دوست دارم.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 22:35 توسط مریم|

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 22:47 توسط مریم|

1) غروبا که میشه دلم یکم میگیره. 8 مغازه رو میندم و پیااده راه میافتم بسمت خونه.

گاهی مسیر شلوغ و پر همهمه رو انتخاب میکنم کخ دلتنگیمو تو شلوغی شهر و رفت وامد گم کنم. و

گاهی هم اون خیابون خلوت  و مستقیم رو انتخاب میکنم .از سکوت اون خیابون لذت میبرم.

گاهی ، دلم میخواد ساعت ها پیاده برم. اینقد برم تا خسته بشم و همونجا یه گوشه بشینم...

2) به حرف اقای پارسا فک میکنم:"  چرا برای خوشحالی منتظر یه اتفاق بزرگی؟؟؟؟ "  دقیق همین جمله بندی نبود.اما دقیق همین معنی بود.

3) آن چیزی که در دست توست ، دست کم مپندار. خیلی ها ، برای بدست آوردن ان "راز و نباز" میکنند

4) میرم که پیاده برم خونه. مسیر شلوغ یا خلوت؟

5 )خدایا ؟ شکرت.سپاسگزارم .ببخشید دیگه.

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 20:11 توسط مریم|

فک میکنم نزدیکی با خدا ؛ خیلی حال آدمو خوب میکنه. من اسنطوزی احساس میکنم.

اصلا ، هر وقت که یکم دختر خوبی شدم و به خدا نزدیک شدم ، حس خیلی خوبی دارم. شادم . سر حالم. ... حتی احساس خوشتیپی و... میکنم :-))) . در یک کلام اینکه خودم از خودم راضیم و خودمو دوس دارم. زندگی رو دوس دارم.

با خدا بودن ؛ حس خیلی خوبیه. میشه این حس رو چندین برابرش کرد. نمی دونم چرا وقتی میدونم،  وقتی دختر خوبی بشم و به خدا بیشتر نزدیک بشم حالم خوب میشه و اینا ، چرا این حس رو ، این رابطه رو از خودم دریغ میکنم. ؟؟؟؟ عجیبه...

همه چی در زندگی به خدا بر میگرده. چه اونایی که خدا رو قبول دارن و چه اونایی که قبول ندارن. انسان خوب بودن ، مردم آزاری نکردن و کلا صفات انسانی داشتن ، یعنی خدایی بودن....؟( مربوط به کتابیه که دارم میخونم و انرژی و ...)

توضیحش سخت نیست ، اما الان حسش نیست...

پ.ن 1) خدای خوبم ، ممنونم. سپاسگزارم. میدونم دوسم داری. منم خیییییلی دوسِت دارم.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 12:17 توسط مریم|

1) روز خوب یعنی یه روزی مثا امروز. صبح که چشمتو باز میکنی ، یهو یه آهنگ 6و8 توپ ، که با دست و صورت نشسته ، مجبور به قرت بکنه و اینظوری از سر صبح یه روز توپ رو شروع کنی.

2) مامان همیشه" دی جی " خوبی بوده. یعنی کلا کنترل که دست بگیره ، ااون همه کانال رو می تونه زیر و بالا کنه. چیزی که من حوصله ام نمیشه. میگم : مادر من ، یه کانال بذار ببینیم دیگه . میگه : برای تو دنبال اهنگ خوب میگردم ...

3) صبح سرم خیلی شلوغ بود. اما خوش گذشت خیلی. یکی 2 تا مشتری شوخ میتونن حسابی روز آدمو بسازن...

4) شوخ بودن با بی احترامی و پروویی فرق میکنه...

5) خدای خوبم ، ممنونم. سپاسگزارم برای همه نعمت های بی پایانی ، که بهمون عطا کردی. خیلی سپاسگزارم.

6) خدایا؟ وقتی دختر خوبی میشم خودمم ؛ خودمو ذدوس دارم. ممنونم. دوست دارم . زیاد.

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 17:43 توسط مریم|

از این که بلاگفا ، نوشته هامو قبل ثبت میخوره ، حرصم میییییگیرره. 

همه چی پرید .لعنتی

پ.ن 1) از حرص بلاگفا، برای خودم . تقدیم با بهترین ها ، برای خودم

م عزیز :

 برايت يك بغل گندم/دلي خشنود از مردم/برايت يك بغل مريم/كه مست از مي شوي هر دم/برايت قدرت آرش /كه دشمن را كشي آتش/ برايت سفره اي ساده/حلال و پاك و آماده/برايت يك غزل احساس/دوبيتي هاي عطر ياس/برايت هرچه خوبي هست /صميمانه دعا كردم

پ.ن 2) خدای خوبم شکرت. سپاسگزارم.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 19:35 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 19:56 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دهم مرداد 1393ساعت 18:55 توسط مریم|

اهنگ " شیشه و سنگ " خیلی قشنگه. رادیو پخش میکنه. مغازه محمد همیشه صبح ها که رایو روشن میکردم میذاشتن.

چند روز قبل که با محمد تلفنی حرف میزدم رادیو اونحا شروع به پخش کرد. محمد گفت : اینقد از این خوشم میاد ...

من که دلو به خاک و خون میزدم/دلو به صحرای جنون میزدم/وای که تو دیوونه تر از من شدی
با منو دل دشمن دشمن شدی/من که واست دست به دعا میشدم/گدای درگاه خدا میشدم
تا تو بیای مثل یه شمع عاشق/

عاشق تو عاشق تو عاشق تو ... واست فدا میشدم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 19:38 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 20:21 توسط مریم|

"  خودهیپنوتیزمی "

" هنر رویا بینی  " کارلوس کاستاندا

" برون فکنی اختری"


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 19:57 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 11:16 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 10:50 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 14:4 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 10:41 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 20:37 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 13:42 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 18:4 توسط مریم|


آخرين مطالب
» 297-دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت /دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
» 296- صبح و عصر جمعه
» 295- به هیشکی اعتماد نکنین. حتی تو ساده ترین مسایل 3
» 294-به به هیشکی اعتماد نکنین. حتی تو ساده ترین مسایل 2
» 293- به هیشکی اعتماد نکنین. حتی تو ساده ترین مسایل.1
» 292
» 291-شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
» 290- بز آوردم
» 289-جغد شوم
» 287-

Design By : Pichak