X
تبلیغات
از زندگانیم گله دارد جوانیم




























از زندگانیم گله دارد جوانیم

روزمرگی و حوادثش

دوشنبه :

با نسترن برای کاری رفتیم بیرون. گفت: روز مادر چی بگیریم و ... گفت : من میگم برای مامان تور هوایی مشهد یا گلاب گیری کاشان بگیریم. حتما خیلی خوشش میاد و ... منم خیلی دلم میخواست و لی دلایلی زیادی بود که نمیشد.گفتم : مامان منو دعوا میکنه. میگه : بجه ها اول زندگیشون چرا تو این همه خرج انداختی و ....گفت : تو که ننداختی و ... کلی صحبت کردیم. حتی چن تا آژانس های هوایی هم زنگ زدیم و چن تا  تو شهر خودمون رفتیم .تا  از قیمت دقیق خبر دار بشیم و ... آخرش گفتم بذار تا فردا صبح فکرا مو می کنم و بهتون میگم.

فکرم خیلی مشغول شد.از صمیم قلب اینو می خواستم .به خصوص که مامان 10-11 سالیه اصلا مسافرتی نرفته و ... ولی هر چی فکر می کردم نمی شد. چون :

1)حداقل بچه ها باید 200-250 بابت سهمشون هدیه می دادن.که تو این گرونی اصلا درست نبود..

2) 2 تا مادر بود. اگه برای اینور  اینقد هزینه می کردن ،خب ، اصلا درست نبود که اونطرف چیز کمتری بدن... (البته نسرن می گفت : اینو بعنوان هدیه روز مادر ، روز معلم ، و تولدش که تو خرداده بدیم و هر 3 تا رو روی هم بدیم،) ولی باز هم درست نبود ، اون یکی مادر ناراحت شه و ... صورت خوشی نداشت...

3) اگه هر کدوم از این کارها می شد باید منم همراه مامان میشدم. واین یعنی هزینه . من هم که ،چیزی زیادی ته کیسم نبود. یعنی بود ولی خب تقریبا خالی می شدم. از اینا گذشته ،تو این شرایط که ،بیکارم و ... ، حتی اگه خودم هم هزینه خودم رو  میدادم ،حتما مامان بهم میداد پولشو و ....

4) هزینه سوغات و .... یعنی یه هزینه پیش بینی نشده و اجباری برای مامان ...

ولی 3 دلیل اول از همه مهمتر بود. بخصوص 2


سه شنبه :

قرار بود  نسترن نا هار بیاد اینور. تو بهار و تابستون که ةمحمد از صبح میره تا شب بر میگرده ، نسترن قرار بود که یه ناهار بیاد اینور و یه ناهار بره اونور. یه هفته ای این کار و کرد و دیگه نیومد. مامان ،هم اصلا هیچی نمی گفت میای یا نه. می گفت :بذار هر جور خودش راحته ،همون کار و کنه و تو مذیقه ( ؟) نباشه. اگه خواست خودش میاد و ....

یه بار به مامان گفتم : شاید خجالت می کشه . تو هم که اصلا تعارف هم نمی کنی....مامان گفت :بگم بیا ،بعد نگه مادر شوهرم همش به من میگه بیا و ...  گفتم پس همین دلایلو لااقل بهش بگو.

یه روز مامان بهش گفت: نسترن من اگه نمی گم بیا اینور و ... باری این دلایله و نمی خوام موظف بشی به کاری و دلم می خواد هر جور خودت راحتی همون کارو کنی...بعد از دو روز  که ، مامان این حرفو زد ،

قرار بود  نسترن نا هار بیاد اینور.  صبح که نسترن می رفت گفتم : بعد از ظهر بیریم برای مامان یه چیز بخیریم و ...

گفت : منتفیه؟ گفتم : اره.  گفت : محمد هم دیشب می گفت : مامان الان بره باید کلی سوغاتی بده و خرجش زیاد میشه...

ناهار که اومد ، برای اینکه مامان شک نکنه ،گفتیم بعداز ظهر باید بریم برای جمعه خرید کنیم با هم و ...

رفتیم و کلی هم گشتیم وخرید کردیم و  خوش گذشت ...

محمد چن بار ازم پرسیده بود برای نسترن چی بگیرم و همه چی داره  و ...

پارسال که هنوز نامزد بودن ربع سکه داده بود. گفتم : چقد میخوای هزینه کنی؟ گفت :‌100 

گفتم : دوست داری خشکه باهاش حساب کنی و  با گل بهش بدی؟‌

+گفت : اره.

- گفتم : پاکت داری؟  

+ نه

- شب بهت میدم یواشکی. خونه دارم. الان برم برات گل بخرم؟ 

+نه خودم میرم  

-پس برو همون جای همیشکی.

+یه شاخه؟

-نه 3 شاخه رز سفید. مراقب باش هلندی نگیری مثه اون دفعه من. بپرس از یارو قیمت ها رو .. زود تر هم راه بیافت.این دفعه بگو دسته کنه . نه ساده مثله قبل...

حدود 10 که رسید آروم رفتم پایین بهش اشاره کردم حرفی نزنه که صدا بره. گاهی نسترن میاد پایین برای استقبال .نمی خواستم بدونه من کمکش کردم... اومد پولو داد و تو پاکت خوشگل گذاشتم واسشو سریع بهش دادم .دیدم  رفت از تو ماشین 2 سری گل اورد با خنده بیرون. یه یک دونه ای. یکی هم 3 تایی.یه دونه ای رو با خنده داد به منو اروم گفت :ببر بده به مامان. چقققققققققققققققد خوشم اومد. به به . عجب پسر باشعوری. واسه زنش گل خرید واسه مامانش هم خرید. به به... ولی گلو نگرفتم ازش. فک کردم نکنه برای نسترن سوء برداشت بشه که یواشکی داده  ، یا تنهایی داده و ...  گفتم : اینم ببر بالا و با هم به مامان بدین.

میدونستم که کار خیلی عاقلانه ای کردم ( من مره قربان ) . اومدم جریانو به مامان هم گفتم. ولی نمی دونستم فردا گلو میدن با کادو ها  یا ....

اونا هم فوری او مدن پایین و 2 تایی به ذوق و شوق مامانو بوس کردن و بهش دادن و سریع رفتن بالا ،شام بخورن...


چهارشنبه :

با مامان رفتیم سر قبر 2 تا مادربزرگ ها. ...

بعداظهر که نسترن اومد زنگ زد به بهانه ای بریم بالا و بعد با هم کادو هامونو آوردیم پایین. اخه کادوی منم بالا بود. نسترن یه شکلات خیلی بزرگ هم خریده بود. گفتم: ای نامردا. این کارا جزو برنامه نبود و ...  گفت : این روز معلمه ...


5شنبه :

نسترن جمعه ،شام ، مهمون دعوت کرده. دایی وزن دایئش. و خاله و دختر دائیش که مشکل داشت با شوهرش.  و مادر و پدر نسترن و  من و مامان. کلا 11 نفر. 

اولاش من و مامان می گفتیم ما این دفعه نمی یایم. قرار نیست که هر مهمونی که تو داری ،ما هم باشیم  و ... از نسترن اصرار و از ما انکار... مامان می گفت : حالا اگه یه خونه  جدا بودیم یه چیزی. مشخص بود دعوت شدیم و ... و لی حالا که بالا پایینیم ، یه جور دیگس.انگار هر مهمونی که داری مجبوری مارو دعوت کنی و ... اونا فک می کنن من مادر شوهر مداخله گریم و می خوام سرک بکشمو ... از این حرفا. که نسترن رضایت نداد و  ما هم می ریم.... 

صبح محمد کار داشت. قرار بود یه 2 ساعتی برم مغازه بمونم. بعدش هم نسترن 2 ساعت زودتر بیاد بریم خرید میوه و ... تو این ترافیک و گرما و جنس های بددر د نخور و گرون ...

نسترن ناهار اینور بود. از مغازه که رسیدم خونه نسترن هم از اونور رسید و رفتیم...

خسته و کفته بر گشتیم خونه و ناهار خوردیم و رفت بستنی هاشو(وانیلی و کاکائویی)   آورد من براش اسکوپ زدم و تو 2 ظرف ،هم رو چیدم که برای جمعه سریع بتونه برداره و ...نیم ساعت استراحت کردیم. بعد رفتیم میوه هاشو شستم و اون جارو زد.

بعدش من رفتم آزمایش مامانو بگیرم و اون هم اومد نون بخره....

دباره برگشتیم خونه و خیاراشو خرد کردم و ماست و خیارشو آماده کردم. اونم شامشون رو درست کرد. بعد سالاد ماکارونی رو آماده کردیم و ...

خلاصه تا 10 شب که ،محمد بیاد یه سره کار کردیم. ( در کل من ،از 7 صبح ،در خدمت اینا بودم... با رضایت ).



جمعه: 

بعد از چندین روز ، برای بار دوم فرصت کردم که برم ورزش. بعد دوشو  صبحانه. قرار بود مامان نسترن صبح و بعد اظهر بیاد کمکش. من دیگه نمی خواستم برم که مادرو دختر راحت باشن. کار خاصی هم نداشت دیگه. فقط خورشت ها و برنج...

ساعت 10 که تازه بیکار شده بودم زنگ زد که میشه بیای ماست و خیارمو  رو فلان جور که گفتی تزئین کنی. گفتم : آره . الان می ام. من زنگ نزدم که کار داری یا نه  که مادرو دختر راحت باشین و من مزاحم نشم...الان میام بالا.

رفتم و تزئین فوقالعاده ای (من مره قربان) انجام دادم و مامنش هم براش زیتون پروده درست کرد و بعدش دیگه بیکارر شدیم. من اومدم پاینن . مامانش هم رفت، چون کار خاصی نبود...

ساعت 4 هم پدر و مادرش اومدن و الان بالا ان.و من نخواهم زنگ زد برای تعارف که، کاری داری یا نه و ...کاری هم نیست.صبح 2 تا خورشت رو گاز بود. بعداظهر هم میخواست ماهی و برنج رو آماده کنه...




 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 17:22 توسط مریم|

1) امروز صبح رفتم ورزش. خیلی عالی بود.  آدم ،روحش تازه می شه... 7  صبح خونه بودم. دوش و صبحانه ...

2) گفتن  یه معجونی از لیمو ترش و سیر و ... هست که خیلی خوبه و غیره. سرچ کردم تو نت ، دیدم تو سایت های مختلف (  http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=142693  )دقیقا داره. و برای تصفیه رگها خوبه و هر چی رسوب و چربی  اینها تو رگ هاست ،همه رو زائل می کنه... البته اولش یکی گفته بود برای لاغری می خوره و ... منم تهیه کردم. سالی دو دوره ی 21 روزه اس... امروز که بخورم میشه روز چهارمم...  تلخه زهره ماره...

3) قبلا ها حاج خانوم (مادربزرگم ) آب نیسان تهیه می کرد برای مغازه شون و... حتی آخرین بار هم وقتی محمد ،دانشجو بود قرار گذاشتن تهییه اش از محمد و خوندن ادعیه و ذکرها و ...  با حاج خانوم... گتو نت که می گشتم چن وقت پیش بهش بر خوردم. تصمیم گرفتم خودم تهیهه کنم امسال... ولی برای نوشیدن و سلامتی ، نه برای رزق و روزی. تو سیلی که 2 روز تمام (2-3 اردبیهشت)  اومد ، آب نیسان رو تهییه کردم و بعدش هم،  جمعه  مشغول اعمالش شدم. اولش خیلی ساده به نظر می رسید .ولی موقع اجرا ، واقعا ، آدم سر گیجه می گیره...خیلی سخته و لی  وقتی تموم کنی لذت بخشه ...

تقریبا معادل  4 تا آب معدنی 1.5 لیتری تهییه شد. یکیشو دادم به نسترن اینا. کلی هم سفارش کردم که اینور اونور نریزن و...

یه کمی هم دادم به محمد برای مغازش .(کمی کثیف بود...)...

از امروز صبح شروع کردیم به خوردنش...

4) مامان میگه :همش یاد پدرت می افتم .اونم همش دنبال تهیهه معجون و .. برای سلامتی بود...بابا ، بیشتر چیزای گیاهی رو به مامان میگفت براش تهییه کنه. ...

5) 

هـمـیـشـه بـه یـاد داشـتـه بـاشـیـد (باشم)

درست زمانی که از وضعیت زندگیت شکایت  می کنی ، مردمانی هستند  که، برای داشتن زندگی مثل شما  و  بودن به جای شما ، حاضرند  ،دست به هر کاری بزنند  

 


نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 10:59 توسط مریم|

هوا خیلی خوبه.در بالکن رو باز کردمو رفتم بیرون. هوای آفتابی و مطبوع بهاری ، با صدای گنجشک ها و عطر گاه گاه ، بهار نارنج که استشمام میشه بی نظیره...

کاش همیشه بهار باشه. کاش همیشه اردیبهشت باشه.

کاش ،زندگی به دلنشینی طبیعت مطبوع بهار بود.

+  این روزها ،بشدت دلم میخواست دانشجو می بودم. علی الخصوص دوره لیسانس ، که اوج جونی و بی خیالیته. نه غم و غصه زندگی داری ، نه غم غصه بیکاری رو داری و نه غم و غصه درس و مشق.

اگه بخوام بهترین دوره زندگیمو بگم ، همون دروه لیسانس بود. ارشد شاید دوستان بهتر و پخته تری داشتم و بیشتر لذت بردم ولی برگشتن به دوره لیسانس رو ترجیح میدم. یادش بخیر. دیگه باید گفت:   جوانی کجایی که یادت بخیر...

+ این روز ها ، دلم میخواهد یک تصمیم جدی بگیرم برای درس خواندن و کنکور phd. انگیزه کافی ندارم. دلم بشدت یک کار میخواد. از بیکاری کلافه شده ام. نزذیک به 10 ماهی میشه که به کل بیکارم. و مقایسه خودم با همسن هایم بشدت ، آزارم میده.نه از حسرت جایگاه آنها، بلکه از حسرت پوچ شدن و بطالت عمر تلف شده و بی حاصلی عمر و زندگی و جوانیم...

+این روزها ، بشدت تحت فشارم. این روزها ، درست حس و حال 10-11 سال پیش برایم تداعی می شود . حس و حال ، همان زمانی که دوستان و آشنایان من ، وارد دانشگاه شده بودند و من پشت کنکور جا ماندم. برای این جا ماندن بهای سنگینی پرداختم. فخر فروختن بعضی ها ، برای دانشجو شدنشان را با گوش هایم شنیدم و با چشمان دیدم و با تمام وجودم ، حقارت را جلویشان تجربه کردم. یادش بخیر نیست. دوران خیلی سختی بود برایم آن سال. پر از استرس و عذاب... و  این روزها   ، دوباره آنروزها برایم تداعی می شود، حس و حالش ، تلخی اش ، مشقتش ، و....

این روزها ، همان فشار را تجربه می کنم. فشار ، بدترین دوره زندگی،  برای برداشتن یک قدم شاید مهم از زندگی.

+ این روزها ،بشدت تحت فشارم. فشاری که تاب و توانم را گرفته. فشاری که در آن ، جرات گریه کردن ندارم. حتی جرات خم به ابرو آوردن ندارم، مبادا که نزدیکانم ،در ذهنشان ، برچسب های محکمی بر پیشانیم بچسبانند. باید مقاوم باشم. مبادا که گرفتار ترحم ، عزیزانم شوم.  

این روزها  و شاید خیلی بیشتر از این روزها ، گریه آشکار، برایم  ممنوع است. ولی،

من ،

قادر نیستم جلوی افکار دیگران را بگیرم.


نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 15:36 توسط مریم|

1)   شنبه و یکشنبه مرخصی داشت. شنبه نرفت ولی یکشنبه رفت.

+شنبه صبح من  رفتم مغازه.تو راه محمد گفت: دیشب نسترن کلی ناراحت بود. خودم رو زدم به اون راه و گفتم :چرا؟  گفت: میگه مریمو ناراحت کردم .

گفتم: من ادامه ندادم ولی ، هر کی جای من بود این مساله یه فتنه بزرگ می شد. یه فتنه خیلی بزرگ . خیلی بزرگ  هااا. دیدم سکوت کرد و ناراحت شده .سریع شروع به تعریف یه ماجرایی براش شدم که یعنی اهمیت نداره و جدی نگیره قضیه رو.

بعداظهرش مامان براش آش درست کرد.بردم بالا دادم بهشو برگشتم فوری. دلم باهاش صاف نبود. این تو رفتارم مشخص بود که سر سنگین شدم باهاش. حق هم داشتم .هر چی بیشتر فکر می کردم بدتر و بدتر بود...

+یکشنبه (دیروز ) بعداظهر برام خوراکی خرید و اومد کلی بوسم کرد که قهری نکن و ... گفتم :من که قهر نیستم و... اینقد که خودش پشیمون بود منم دلم صاف صاف شد باهاش.

2)  امروز بعد از چندین روز بارون و سرما با سوز برف ، هوا آفتابیه.آفتاب بهم انرژی میده. کمی فرش بافتم... میخوام از فردا صبح یا عصر برم پیاده روی. همون جایی که تو پست (   چهارم آبان 1391) عکسشو گذاشته بودم.


3) دیروز خواستم نرخ جدید بیمه رو از یکی بپرسم smsاش رفت برای آقای  د  اشتباهی...  هنوز سربازیه فک کنم. بعد اظهر 4-5 جواب داد و سر چن تا sms  دلخوری شد و ...

اصلا این sms ،چیزی جز سوء تفاهم نداره. شوخی رو جدی می خونی.

لحن آروم رو عصبانی می خونی و ....

فقط آخرش دادم شما هم موفق باشین. به لطف smsاشتباه  من ،حداقل یه حال و احوالی شد همکلاسی.



نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 12:10 توسط مریم|

10 زنگ زد.گوشی رو برداشتم. خودش بود.سلام کردیم.گفت:قهری؟

گفتم: چرا؟ گفت:برای امروز

گفتم:مگه کار بدی کردی؟ 

گفت: اره دعوات کردم.

گفتم:خب کار بدی کردی

گفت: خوب کاری کردم. تو هم مریض میشدی.... الان محمد مریض شده اونم گلوش درد میکنه .از دیشب تا حالا بهش گفتم از من دور باش و ..... تو هم اگه میموندی مریض میشدی و ...

ادامه ندادم.گفتم :حالا چطوری؟

گفت :تغییر نکردم و ....... دوباره به ادامه اینکه بقیه هم مریض می کنم و ال و بل....

گفتم :بابا مگه جذام  داری که کسی نزدیکت نشه .یه سرما خوردی دیگه و ....

بعدش دوباره حرف های عادی و ....

به خیر گذشت. تونستم بگذرم. یعنی خدا کمکم کرد...

شکر خدا

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:35 توسط مریم|

+ هر لحظه که این جریان میاد تو ذهنم ، بدتر و بدتر میشه. این یعنی ،نگذشتم. این یعنی داره پر رنگ تر میشه. باید سعی کنم از بین بره. نباید بذارم بزرگ بشه برام...

+ وقتی که دلم به اندازه دنیا پر بود و تصمیم اینکه اگه فلان حرفو زد چی بگم و چی نگم و ...

نماز که خوندم گفتم خدایا لطفا ، یه چیز بگو آروم شم...

وقتی قران و باز کردم ، خط سومش گفت : 

خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلينَ (اعراف 199 ).عفو و گذشت پیشه کن و به کار پسندیده فرمان ده و از نادان ها روی برتاب.

تر جمه های دیگه تو نت دیدیم :
آیت الله مکارم شیرازی
( به هر حال ) با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر ، و به نیکی ها دعوت نما ، و از جاهلان روی بگردان ( و با آنان ستیزه مکن ) !

آیت‌الله موسوی همدانی (ترجمه‌المیزان) :ندیده انگاری پیشه کن و به نیکی وادار کن و از مردم نادان روی بگردان .

[ نظرات / امتیازها ]
این اعجاز قرانه...
خدایا کمکم کن.دلم  اندازه تمام دنیا گرفته...

+ خدای منو به جرم ناکرده ، سرافکنده و سر شکسته نکن... خدایا کمکم کن...
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 21:56 توسط مریم

از پنجره دیدم که مامانش اینا اومدن. کمتر از 10 دقیقه شاید بودن و رفتن...

سوپ آماده شد و مامان گفت ببر بالا.

طبق معمول همیشه که قبل از رفتن بالا زنگ می زنم تلفن برداشتم که زنگ بزنم که مثلا بیداری سوپتو بیارم. به مامان گفتم اگه گفت نمی خوام و از این حرفا ، بهش میگم :دیگه مامان درست کرد.من میارم ،نمی خوای بریز دور.  

زنگ زدم گفتم بیداری؟مامان سوپ درست کرده بیارم بهت بدم ،برگردم. با صدای نالان یا مثلا نالان گفت: چرا زحمت کشید ؟مامان اینا هم الان اومده بودن سوپ آوردن.

من بی هیچ حرفی و ادامه دادنی گفتم: الان بهت میدم و برمیگردم. (در کمال تعجب هیچ اصرار و نه و نویی نیاورد. ).به مامن گفتم :اروم شده بود و نه و نو  نیاورد و راحت قبول کرد. دیگه خودش فهمیده چه گندی زده لابد...

رفتم بالا و زنگو زدم.  در باز بود.  بی اینکه بهش نگاه کنم سوپ رو بردم سر کابینت گذاشتم .وقتی  بر می گشتم چشم بهش افتاد. انگار که می دونست رفتارش بد بوده و منم عصبانی شدم ، گفت : قهری نکنی هاا.  خیلی جدی گفتم نه. برو تو استراحت کن. درو بستم و همونجور جدی برگشتم پایین.

+ تو روابط دو نفره من و نسترن جدی بودن ، معنی اصلا خوبی نمی ده. ما همش باهم خیلی صمیمانه و با شوخی و خنده و سر به سر گذاشتن هم ، رفتار می کنیم.

+ بعد اون ماجرا ، چند بار دهنم اومد که به مامان بگم : من سوپ رو بالا نمی برم .خودت ببر.ولی نگفتم و ترجیح دادم خودم ببرم. ولی جدی و رسمی.

+اون باید بدونه که رفتارش بد یوده. باید بدونه ،اونقدری که ما پیش دیگران ،به به  و چه چه میکنیم در موردش و می کشیمش بالا و ازش تو هر چیزی تعریف می کنیم ،اونقدر نیست.

باید بدونه که ما بزرگش می کنیم. باید بدونه که ، احترام همیشه متقابله.

باید بدونه که ، هر آدمی یه ظرفیتی داره. از یه حدی بگذره دیگه گذشت معنی نداره.

باید بدونه که همیشه نباید تصمیم گیرنده باشه. و گاهی باید بگه چشم.

باید بدونه که

اینبار هم گذشت کردم و ندید گرفتم....

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 13:11 توسط مریم|

خیلی وقتها میگم چرا باید چیزها و اتفاقات بد رو بنویسم ؟ که یاداور چی باشه؟

البته نوشتن من ،بیشتر برای خالی شدن و سبک شدنه.

برای ازاد شدن ذهنم...

صبح نسترن مریض بود و گلوش درد میکرد. ولی تا 9.5 بهش زنگ نزدیم گفتیم شاید خواب باشه.9.5 من رفتم حموم و مامان بهش زنگ زد. از اونجایئکه مثله ماها عادت به خود درمانی نداره ،مامان گفت پس بریم دکتر...        

گفت :تنها میرم و ...

خلاصه با مامان رفتن دکتر ...      از حموم که اومدم مامان هم رسید. گفتم من الان میرم بالا بهش چایی بدم و ..... مامان هم مشغول گذاشتن سوپ شد براش.

رفتم بالا .چند دقیقه ای نگذشته بود که مامانش زنگ زد. چندین بار گفت : رفتم دکتر .

من فقط متحیر بودم که چرا همش تکرار می کنه رفتم ؟  نمی گه رفتیم، یا نمی گه  مامان منو برد ؟؟؟؟؟   مادرش اینا نمی گن عجب خواهر شوهر ،مادر شوهری داره ، تو همون خونه ان و یه دکتر باهاش نرفتن؟؟؟؟       درحالی که اگه ما بودیم با افتخار می گفتیم که فلانی برام فلان کارو کرد. ...

مثلا بچه ها که اومده بودن خونمون : همش می گفتم ژله رو نسترن درست کرد. در حالیکه با هم درست کرده بودیم. یا خیلی چیزای کوچیک و بزرگ مثله این...

وقتی اب جوش اومد هرچی اصرار کردم من چایی بذارم نذاشت. بعد اصرار کردم که ظرفهاش و بشورم نذاشت و گفت حوصله سر و کله زدن ندارم. منم رفتم نشستم. ( توضیح اینکه خیلی وقتها ، ظرف خونشون شستم یا خیلی کارها و کمک های دیگه...). بعدش هی اصرار کرد که برو پایین مریض میشی و فلان. زنگ زد به محمد که مریم اینجاست  اونم مریض می شه بهش بگو بره پایین و .. محمد گفت :خب مریض شه.شما که با هم دوقلو این. اشکال نداره.میمونه پیشت. (تلفن رو پخش بود). یهو تلفن قطع شد. منم طبق معمول همیشه تو شوخیهامون یه خنده مسخره کردم.( همیشه هردومون از این ادا ها برای هم در میاریم...).یهو قاطی کرد که من حوصله این خنده مسخره ندارم و  همزمان به محمد زنگ زد و اون گوشی رو برداشت....

اینبار منم در جا بلند شدم و گفتم : باشه من دارم میرم. درست به همون اندازه که اون جدی بود منم جدی بودم. ولی با این تفاوت که یه کلمه اضافه و کمتر بغضمو می ترکوند...

گفتم با خودم : به جهنم. حوصله ندارم. حوصله این ادمهایی که همیشه تصمیم گیرنده اند و همیشه خدا باید به سازشون رقصید و ندارم. حوصله ادا و اصولو ندارم.

اگه نری ،هزار جور حرفه. که : دیدی؟ یه طبقه فاصله ان ها. یه روز نتونستن ازش پذیرایی و مراقبت کنن.

بری اینجوری...

به مامان گفتم :اگه بخواد چیزی بگه بهش  میگم : بعضی وقت ها ،واقعا غیر قابل تحمل می شی.

مامان گفت : چیزی نگو. اختلاف ایجاد نکن.

گفتم حتی اگه به شوخی هم باشه حتما بهش میگم.


خیلی ها لیاقت احترام ومحبت رو ندارن. خیلی ها.

اینو برای ماجرای امروز نمی گم. کلی میگم...

به خودم الان میگم : خب مریضه بوده و حوصله نداشته. اشکالی نداره.

ولی من که کاری به کاریش نداشتم. مهمونی که نرفتم پیشش. رفتم اون بخوابه و استراحت کنه و من کاراشو انجام بدم. یه چایی ، قرصی ، دارویی... (باهم که تعارف هم اصلا نداریم).

مریض بوده .اشکالی نداره. چیزای کوچیک رو بزرگش نکن.به دل نگیر...

میدونه که منم با عصبانیتو دلخوری اومدم پایین...

+ رفتم بالا ، عنوان پست رو نوشتم ،یهو خندم گرفت.اگه یه آقا این پست رو بخونه ،کلی مسخره میکنه و میگه : دعوای عروس و خواهر شوهری و ...

دعوا نبود. دلخوری خیلی کوچیک بود. که مثله همیشه ،بقول مامان باید ندید گرفت. برای حفظ ارتباطو ...    زندگی همینه.نمی شه که همه چیزو به دل گرفت و مته به خشخاش گذاشت...

+ این فقط یه پست جهت خالی شدن بود. همین وبس. اگر نه که در کل روابط ما ،بزنم به تخته خیلی بهتر این حرفاس.در واقع در مجموع میشه گفت :عالیه.

     

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 11:55 توسط مریم|

دوشنبه با نسترن  یه کیک درست کردیم و یه ژله ( توت فرنگی + توت فرنگی بستنی+ یه لایه بزرگ آلوئوورا با تکه ها ی موز و کیوی + توت فرنگی+ بلوبری )

زله نخریدم.هرچی تو خونه داشتیم رو استفاده کردیم. خیلی خوشگل شده بود.

چایی وکیک و شکلات  ،  بستنی  ،  میوه و 

سالاد الویه + کوکوی مرغ + سالاد کلم و

ژله ... ....

بچه ها ساعت4 اومدن. از شانس شون اکثر میدون های اصلی رو بسته بودن و همه شون دونه دونه زنگ میزدن که از کدوم مسیر بیان و...

4 تا مهمون داشتم. با خودم 5 تا جمع شدیم.  نسترن و مامان هم بودن.

خوش گذشت.کلی به خاطرات زمان دانشجویی خندیدیم.

عذرا ، همه چیزو خنده دار تعریف می کنه. یه چیز بی مزه رو هم که تعریف کنه کلی خنده دار میشه. چه برسه به خاطرات شیرین دوره لیسانس...

خاطره دکتر م  ، استاد شلخته یکی از دروس عمومی ،تو سال اول.... اینکه ،

برخلاف شکمه گنده و دگمه های نیمه باز بلوز تنگش ، یه روز ، درز شلوارش هم ،تا زانو پاره بود  ، اونم سر یه کلاس 3 ساعته...

اینکه بعد از 2 ساعت از کلاس ،بجای تعطیل کردن کلاس ، رفته و شلوارشو از بیرون همه رو منگنه کردو برگشت سر کلاس و ....

خیلی خندیددیم.اینقد که دل و رودمون به لطف تعریف شیرین عذرا ، حسابی درد گرفته بود از خنده و چشمامون حسابی خیس...

3 تا از بچه ها متاهل بودن و ما 2 تای دیگه مجرد.

یکی از بچه ها ،یه دختر 3 ساله هم داشت. رژینا. اخر سر که شوهرش اومده بود دنبالش ، رژینا هم آورد بالا که ما ببینیمش.من اصلا یادم نبود که بچه داره.سوتی دادم... جزو بچه های اصلی گروهمون نیست که همیشه دور هم جمع می شیم. ...

8.5 بچه ها رفتن. و همه چیز به خیر و خوشی تموم شد...


پ.ن ) بعد اون گرمای شدید، دوباره هوا سرد و زمستونی شده. امروز خیلی ها بیرون پالتو پوشیده بودن. گیلانه دیگه. هوای نرمال و طبیعیش همینه. گرمای قباش غیر عادی بود...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 14:1 توسط مریم|

دیروز یکی از بچه ها زنگ زد گفت : فردا بعداظهر خونه ای؟

گفتم : میشه دوشنبه. آره .هستم

گفت: پس با بچه ها هماهنگ میکنیم خونه شما خراب شیم.

گفتم : تشریف بیارید و ... بعد یکم من ومن گفتم تا اخر هفته دیگه فرصت ندارین؟مثلا باشه 3 شنبه؟

گفت 3 شنبه هم میتونم.گفتم : پس سه شنبه بهتره.

با بچه های دوره لیسانس، سالی 2 یا اگه بشه 3 باری دور هم جمع میشیم.6-7 نفری میشیم.که سعی می کنیم هنوز یکم ارتباطمونو حفظ کنیم...

پارسال اصلا موقعیت جور نشد دور هم جمع شیم.ولی امسال قرعه خونه ما افتاد. فعلا 3 نفر قطعا اوکی دادند. یکی گفته قطعا نمی تونه. مژگان دوست صمیمیم گفته راهم تا شهر شما دوره و نمی تونم 1.5 -2 ساعت رانندگی کنم (معمولا خونه بچه هایی که مرکز استان هستند برنامه میذاشتن بچه ها ،که برای همه یه فاصله راه باشه نسبتا).

تنها هم شهریم عاطفه اس.                                                                                                         آتی ،که فک میکردم سر سنگین شده باهام ،دیشب فهمیدم که پدرش بشدت مریضه و  از قضا، همون سه شنبه نوبت دکترشه و نمی تونه بیاد. 

بجز 3 نفر قطعی نمی دونم کی دیگه میاد...

+   دکی زنگ زده بود. گفت 8 شهریور عقد و عروسیشه و ... عروسی برادرش هم 29 شهریوره.البته اون قبله عید عقد کرده... تو یه ماه 2 تا کادو افتاد گردنم. خودشو که باید حداقل یه ربع سکه بدم. نوید رو نمی دونم هنوز .  50 یا 100...

+  نازنین نگران بود که  نکنه من نرم عروسی بخاطر  حاج خانوم. گفت برام خیلی مهمه که تو باشی و... اخه میدونه من تا سال جایی نمی رم معمولا... گفتم : ایشالا میام.نگران نباش...

+ بعد عروسی میره گرگان. شوهرش گرگانی و اونجا مطب خریده.تازه تخصصش رو تموم کرده...


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 12:32 توسط مریم|

تعداد پست های  موقتم داره میره بالا

92 موقت 11

چیزخاصی توش نیست جز تکرار مکررات ...

عطر بهار نارنج کم کم داره تو هوا پخش میشه.

همیشه مست عطر بی نظیر  بهار نارنجم. روز به روز این عطر بیشترو بیشتر میشه.

من عاشق بهارم . بخصوص اردبیهشت و اوایل خرداد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 12:20 توسط مریم|

19 فروردین ، روز شرف الشمسه.

امروز بعداظهر فهمیدم روز شرف الشمس چیه...

غروب دعاشو خوندم. وقت اذان.نمیدونم وقتش گذشته بود یا نه.ولی خوندم...

حالا تا 19 فروردین سال دیگه و یه شرف الشمس دیگه.

دلم انگشتر شرف الشمس میخواد .خیلی... اونم اصلشو.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 23:28 توسط مریم|

جمعه 16فروردین  1392 :

از 8 صبح تا 10 شب تو مغازه جدید محمد ،کف سابیدیم و تمیز کردیم. من و نسترن و خودش. یه جای صد متر و خورده ای رو...شب از درد شدید انگشت هام نمی تونستم بخوابم. یه روسری رو بخاری گرم کردم و محکم دور دستم و (مچ و انگشتهام بستم ،تا شاید ، از دردش قدری کم بشه...

شنبه صبح 17 فروردین  1392 :

ساعت 7.5 باهاش رفتم مغازه ، چون شنبه ها ،اونجا بازار میشه و الان هم فصل کاره ، خیلی شلوغ میشه و نیاز به کمک داره.  فروشنده هم که ، از پارسال تا حالا نداره...

ساعت 2 ،خداحافظی کردمو برگشتم.

شب دایی کوچیکه قرار بود بیان خونمون ، بعد یه 5-6 سالی .محمد گفت دوش میگیرم و میایم پایین...نیومدن. هرچی همه منتظر شدن نیومدن.خیلی بدبود و کلی خجالت کشیدیم...مامان حسابی بابت این کارش عصبانی شد.خیلی زیاد...تا 2-3 شب من و مامان خوابمون نبرد بخاطر این کار زشت محمد.گفت دوش بگیرم میام پایین . ولی نیومد.حداقل زنگ نزد که نمی یایم.همه منتظر نشستن....


امروز یکشنبه 18 فروردین 1392

1)من بیکارم. این خیییییییلی زیاد اذیتم می کنه. از نظر روحی ، از نظر اجتماعی ، ...

جلوی دیگران ،خیلی خجالت میکشم.خیلی زیاد...جلوی کسایی که از من خیلی کوچکترن و مستقلن خجالت می کشم. جلوی خونوادههاشون .جلوی خونواده خودم. جلوی خود خودم. جلوی همه. احساس سرشکستگی میکنم . احساس سرخوردگی. احساس بی مسئولیتی. احساس بی خود بودن و الاف بودن...یکی از بزرگترین آرزوهام داشتن کار و  مستقل شدنه... مامان خیلی نصیحتم می کنه و  دلداریم میده.... ولی من ...خیلی عذاب آوره که هنوز مامان بهم پول تو جیبی میده.50 تومن...خجالت میکشم از اینکه بخوام خرجش کنم...

2) محمد ونسترن ، روی مغازه رفتن من ،امسال حساب باز کردن.بدون اینکه از من نظر بخوان.با مامان صحبت کردم. گفتم بهش: تا امسال همش بهش کمک میکردم و حتی پارسال ،4ماه اول سال رو که هم ،تدارک عروسی بود و هم ساخت و تکمیل طبقه بالا و هم معده دردش و هم نوشتن حواله کود ...همش به عهده من بود و کاملا پدرم در اومد تنهایی... خودشونم میدونن چقد زحمت کشیدم و چن تا مسئولیت رو باهم داشتم. تازه مامان هم که شب میومد و بخاطر بیماری شدید حاج خانوم از صبح مجبور بود بره و شب برگرده.

هم مغازه و هم کار شرکت و نوشتن حواله و کمی کار خونه و مریضی محمد و عروسیشون و کمک به تمیزز کردن و اساس کشی و کارای خرید عروسی و .... اووووووه.همش تنها من...

بگذریم.

گفتم تا امروز همش برای مغازه کمک کردم.حتی زمان هایی که فروشنده داشت.ولی الان دیگه ازدواج کرده.دلیلی نمی بینم که بخوام برم و بیام. حتی اگه بیکارم دلیل نمیشه که بخوام برم بهش کمک کنم. و ظهرش اون هم مسیرو 1000 تومن بدم و برگردم.  قبلا ،هرچی که باشه ،همه باهم ، یه خونواده بودیم .ولی الان دیگه اون مستقل شده. البته اینم بگم تو زمان مجردیش که اینجا بود همه خرج و مخارج به عهده مامان بود .حتی رخت و لباسش و ... نه اینکه فکر کنین چون میگم یکی بودیم یعنی پولشو خرج میکرد نه. تقریبا تمام پولش ،پس انداز میشه و سرمایه برای کاراش...

به هر حال الان دیگه مستقله و زندگی مجزا داره. منم درسته که بیکارم ولی دلیل نمیشه که چون بیکارم بخوام در خدمت اون باشم. نکته دیگه اینکه ،منی که خودم درآمدی ندارم و مامان بهم پول تو جیبی میده هر روز 1000 تومن کرایه بدم و این همه راه و برم و بیام.حتی اگه ،همه صبح ها هم باخودش برم  باز برای برگشتم باید در ماه 30یتومن پولمو هزینه کنم. این از هیچ نظری عاقلانه نمی رسه.منی که درامد ندارم یه هزینه ای هم رو دست مامان بذارم برای رفت و آمدم. ...

گفتم : مامان شرایط اینجوریه.من دلم نمی خواد دیگه به محمد کمک کنم.حالا شاید شنبه به شنبه رفتم.ولی هر روز نه. ...

مامان گفت هر طور صلاح خودته ...والبته گفت حرفات منطقیه و .... و گفت بیکاری که بیکاری.فدای سرت. قرار نیست که ....

اگه بیکار نبودم ....

حتی ازم نظر هم نمی خوان بابت رفتن و نرفتن به مغازه. انگار وظیفهمه. ...

من این شرایط رو اصلا دوست ندارم. همین ه که باعث سرخوردگی بیشترم میشه.شاید اگه کار داشتم  باز وقته بیکاریمو می رفتم و کمک میکردم ....

من مثله بدبختها پیاده برم و بیام و آقا و خانوم هر کدوم با ماشین برای خودشون تردد کنن...از وقتی محمد ازدواج کرد رانندگی نکردم. حدود 9-10 ماهی میشه. حوصله ندارم دست بزنم به ماشین...

اشتبه نشه.اینا حسادت نیست. من فقط دنبال دلیل میگردم برای ، رفتن و کمک کردن مغازه و هزینه کردن و ....

+خونشونو که کلی سابیدم و .... خب وظیفه ام بود و سر بلندی خودمو و خونوادم ،که بیخیال برادرم نبودیم ...

ولی اخه میگم : برای تمییز کردن مغازه ،نباید ازم درخواست کنن یا اینکه ازم نظر بخوان؟؟ چرا بدون منو تو عمل انجام شده میذارن و برام برنامه ریزی میکنن؟؟؟ وظیفه منه که برم مغازه رو بسایم؟؟؟ مغازه ماله اونا زن و شوهره.زندگی اوناست... من این وسط چکارشونم. ؟ حداقلش اینه که ازم درخواست کنن .نه اینکه بگن :‌ فردا صبح 8 سه نفری باید بریم مغازه رو تمییز کنیم. باید؟؟؟ به من چه؟؟؟



+ خدایا ... من کار میخوام.... نمی خوام سرخورده  و تو سری خور بشم... ( این حرفارو اگه جلوی مامان بزنم کلی عصبانی میشه. ..... ) .

+خدایا خواهش میکنم....







نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 10:17 توسط مریم|

نوروز 1392 هم تموم شد.

بهار فصلیه که من بی نهایت دوست دارم.بخصوص اردبیهشت و شکوفه ها و بهار نارنج و هوای مطبوعش رو...

می خوام از این به بعد مثله قدیم که بچه بودم بنویسم.هر روز. حتی روزی چند بار. گاه و بیگاه. با محتوا و بی محتوا .بی سرو ته . ثبت موقت یا دایم. ... فرقی نمی کنه.ولی می خوام بنویسم. شاید بتونم تو این نوشته ها به یه برنامه درست برسم. شاید ببنم چه اهداف و برنامه های اجرا نشده ای دارم و بیشتر خجالت بکشم و مصمم تر بشم.

+گاهی خیلی دلم می خواد برای دکتری برنامه ریزی کنم و درست بشینم بخونم.

+ دلم می خواد زبان بخونم .

+ امروز چهلم حاج خانومه. 

+همه چیز مرتبه . من خوبم . حوادث خوب هم توراهه.

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 11:56 توسط مریم|

چیزی به تحویل سال نمونده .حدود 2 ساعت دیگه...کمی بیکار بودم اومدم نت..

تقریبا سفره هفت سین رو چیدم.زیاد مایه نذاشتم به دلایلی که گفتم.حتی تخم مرغ ها رو هم ساده رنگ کردم...

زود ناهار می خورم و دوش می گیرم...

امسال عید نوروز ،  رو 2 نفره جشن می گیریم.من و مامان...البته بعد تحویل سال بچه ها میان پایین و...

یه چیز خیلی مهمی که خوبه بنویسم تا یادم بمونه اینه که :

سال 1391 سال خوبی بود...

یه اخلاق بد پیدا کرده بودم

تونستم با مشقت زیاد ، ولی به یاری خدا و توکل بهش ، ترکش کنم.

ازدواج برادرم و ....


اما


اما 1392 سال رویایی برای منه. به یاری و خواست  خدا،  سال  1392، یکی از بهترین سال های عمرم خواهد بود .سالی پر از سلامتی ، شادی و موفقیت ، و برآورده شدن تمام آرزوهای بزرگ و کوچیک ...

تو سال 1392 پر از خبر ها و اتفاقات خوبه تو زندگیم.البته در کنار شادی و سلامتی و موفقیت خودم و خانوادم

1392 خوش می آیی.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 13:28 توسط مریم|

خیلی ها میگن عید رو دوست ندارن. بعضی ها بدلیل مهمون زیاد و ... بعضی ها بدلیل خرج و مخارج و ... بعضی ها هم بی دلیل گویا

ولی

من عید رو خیلی دوست دارم. البته بیشتر شور و هیاهوی قبل از عید رو دوست دارم.اینکه روزهای قبل از سال جدید ، مردم هم تو خیابونا ، شور و نشاط دیگه ای دارن. اینکه خیابون ها حال و هوای عید رو می گیره. و...

همیشه همین جوری بودم. برای هر چیزی شور و نشاط قبل اون چیز رو بیشتر دوست دارم.تولد ، مهمونی ، عروسی ، عید و ... همیشه حال و هوا و تدارکات قبلش بیشتر لذت داره.خودش اینقد گذراست که نمی فهمی چی شد. بعد به خودم میگم : همین بود؟ این همه تلاش و بدو بدو  و ...

به هر حال ، حال و هوای این روزها رو دوست دارم. از هیجان مردم ، بیشتر هیجان زده می شم...

این روزها ، حالم قاطی ست.خیلی وقت ها دپرس.کمی شاد.

نشون دادن دپرسی ، بنا به دلایل زیادی ، اصلا خوشایند و بیشتر از اون صلاح نیست.چون ، فکر دیگران رو که نمی تونم جمع کنم...

با این همه سعی می کنم خودم را شاد نشان دهم.مثل خیل از وقت ها ، بی حوصله ام.بنا به دلایل تکراری و همیشگی .ولی مهم...

به هر حال از اینکه بهار میاد خیلی خوشحالم.من عاشق بهار و شکوفه هاشو ، سر سبزی اینجا هستم.اینکه ، روزها بلند می شه خوبه.اینکه هوا رو به گر می می ره خوبه. اینکه بیشتر آفتاب رو می بینم خوبه. همیشه ، آفتاب بهم انرژی فوق العاده ای میده...

1) سعی می کنم برای سال جدید یه برنامه خوب برای خودم بذارم. زبان رو که ول کرده بودم دوباره شروع کنم. دارقالیم هم که دیگه خونه اوردم.باید بیشتر ببافم.خوبه که 7- 8 ماهه تموم کنم. 

2) حوصله نت ندارم. قدیما کلی توش مشغول می شدم. بی اینکه حوصله ام سر بره.الان ، انگار همه اش ، برام تکراریست. تکراریه تکراری.5 دقیقه هم نمی تونم تو نت باشم و سریع بی حوصله می شم.               حتی حوصله چک کردن جیمیل و ایمیل هم ندارم.همش به یک نحوی تکراری.میل های فورواردی  از اشخاص معین. دلم حرف وصحبت می خواد تو میل هام. هی چیز متفاوت..

3) حوصله نوشتن ،هم ندارم. میگم : چیزی برای نوشتم ندارم.حوصله اش را ندارم. همه اش حرف های تکراری و همیشگی...  ولی شروع به نوشتن که میکنم ، دستم بی اختیار تمام حرفهای تکراری رو ، باز تایپ میکنه...تکرارو تکرارو تکرار

4) چیدن سفره هفت سین، هر سال برام خیلی جذاب و دوست داشتنی بوده. و هر سال تمام سعیم را برای خوب شدنش می کردم. ولی خوب امسال ، چون هنوز چهلم حاج خانوم " مادربزرگم " نشده نمی تونم اونقدری مفصل بذارم.البته مامان ، هیچی نمی گه.ولی خب من خودم به احترام مامان ، یه هفت سین ساده می ذارم.

5)شروع 1392 ، شروع محقق شدن تمام رویاهامه.البته با سلامتی و شادی در کنار خونوادم.به خواست خدا و  با توکل به خدا ، دوم آبان 1392 هم یه روز خیلی مهم و خوبه برام و برای خانوادم.


عکس هفت سین  3 سال 89  و 90 و 91 رو  تو ادامه مطلب میذارم



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 13:41 توسط مریم|

امروز از صبح ، برف و بارون بود.از ظهر هم کامل تبدیل به برف شد. الن همچنان داره برف می باره. فک کنم زمستون داره این اخری حسابی زور می زنه.

البته امسال ،در کل اینجا ، هوا ،خیلی عالی بود. برف و بارون ، خیلی کم بود . بر خلاف هر سال. در مجموع همیشه هموای بهاری بود. تازه حس زمستون ، به آدم دست داده...

2 روزه همش با خودم فک می کنم که :  91 هم تموم شد، چی کار کردی توش؟ چن قدم رفتی جلو؟؟ ماحصل امسال ، این 365 روزت ، چی بود؟  و ...

خوبه خوب ، که فکر می کنم ، می گم :

خب 91 عروسی ، بهترین شخص زندگیم ، تنها برادرم بوده . خدارو شکر که ، رفت سر خونه زندگیش و به قول بزرگتر ها ، سر و سامون گرفت. ایشالا که همیشه ،سلامت و شاد و خوشبخت و موفق با هم زندگی کنن.

بعدش هی فکر می کنم و فکر می کنم ، میگم دیگه؟

اسفند 91  هم ، مادرم ، مادرش رو از دست داد. زن باسوادی و مومنی بود. حافظ رو حفظ بود و کلی اشعار دیگه. قران رو تقریبا 95٪ حفظ بود و خیلی چیزای دیگه  و هنر های دیگه ... ولی

واقعیت اینه که ،تو 5-6 سال آخر ، خیلی دیگه دوسش نداشتم. بنا به دلایلی...ولی به هرحال ، اونم رفت و دیگه پدر بزرگ ، مادر بزرگی ندارم. یعنی آخریش بود.


بعد دوبار ه فکر می کنم ، به خودم میگم : همین ؟؟

میگم : خب  عروسی عزیز ترین شخص زندگیت و خوشبختیش کمه؟؟

معلومه که کم  نیست، ولی خودت چی ؟ ماحصل 91 برای تو چی بوده؟ چی کار کردی؟ چند قدم جلو رفتی؟ چقدر از 91 برات  ،مفید  بوده؟ این همه روز و  ساعت رو چه کار مفیدی کردی؟؟ چند قدم ، برای زندگیت و پیشرفتت جلو رفتی؟؟؟

اینجاست که دیگه ساکت میشم و افسرده. جوابی ندارم بدم. هر چی فک می کنم جوابی ندارم. هیچیه هیچی...

واقعا 91 رو چی کار کردم؟؟

92 تو راهه.چیزی نمونده. شمارش معکوس ، شروع شده. ماهی قرمز های ، مغازه ها و دست فروش های کنار خیابون ، اینو ، فریاد می زنه.

92 رو چی کار می خوام بکنم؟؟

ولی مطمئنم که 1392 ، سال منه. 1392 یک سال فوق العاده خوب ، برای منه. پر از پیشرفت و موفقیت ، سلامتی و شادی ، در کنار خونوادم.

1392 سال منه




نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 18:27 توسط مریم|

چرا موسیقی تو این قالب پخش نمیشه؟

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 9:52 توسط مریم|

بهمن 1391

آدمی كه هیچ وقت قدمی پیش نمی‌گذارد و همیشه در ساحل ایستاده تا یك كشتی پیدا شودو او را با خود ببرد، هرگز به كشتی نخواهد رسید. كسی كه امروز را از دست می‌دهد فردا را هم نخواهد یافت. خوشبختی آینده در استفاده كردن از زمان حال است. خوشبختی را نمی‌توان خرید، نمی‌توان تكدی كرد، نمی‌توان وام گرفت، نمی‌توان دزدید یا برای لحظه‌ای به عاریت گرفت، ارزش نهایی هر زندگی در حضور لحظه‌های سرشار از احساس خوشبختی در آن زندگیست. روی پای تر باران به بذرافشانی محبت برویم و زندگی خزان زده دیگران را بهاری كنیم. آرزو می‌كنیم كه پنجره روزهای شما رو به بهار باشد. دوست عزیز، شما آن مسافری باشید كه در هرگامش ترنم خوش لحظه‌ها جاری است و این را هم بدانید، خوبی از هر چیز دیگری بهتر است. كدورت‌ها را دور بریزید، موقع دوستی دوباره است. روزهای سختی را پشت سر گذاشتید، اما آینده شما، زندگی‌تان را تضمین می‌كند.


این کجا و فال ماه قبل کجا؟

ماه قبل پر از انرزی مثبت و ...این همه انرزی و شادی که تو ماه قبل تو وجودم احساس می کردم شاید کمتر احساس کرده بودم.راحت می تونستم خودمو شاد کنم و  به خودم یه لبخند عمیق و خالص تحویل بدم.

دیگه نیست.امروز دوباره کمی دپرسم بی دلیل شاید.نه بی دلیله ، بی دلیل هاااا.با دلایل همیشگی و تکراری.که حالم بهم میخوره از گفتنش حتی .مهمترینش کار ...

دلم نمی خواست ماه قبل تموم شه.دلم میخواست توش متوقف می شدم.

دی 91 با همه چیزای خوبش و فال پر انرزی سپری شد و من چندسالیه، توقف کردم و در جا می زنم.

بقوله فاله ، تو ساحل موندم به امید نجات.حتی دیگه دست وپا هم نمیزنم.

1) جمعه امتحان کتبی قالی بافی داشتم فنی و حرفه ای. زیاد جدی گرفته بودم و زیاد خوندم. 3 هفته از برنامم عقب موندم.یعنی همه رو ول کردم و نشستم به خوندن.یه روز بس بود. گول خوردم که زیاد خوندم و جدی گرفتم.

برنامه زبان تعطیل شد.از امروز خواستم شروع کنم.باید قبلی ها مرور کنم کمی.حوصله ندارم اصلا. نخوندم.داشتم خوب پیش می رفتم هااا. اه

2) از اون مدل هام که  میگن :  درونیش خودشو می خوره ، بیرونیش مردم رو ( یه همچین چیزایی گویا ) . سالی چن تا بازدید و نظارت و ... بعنوان ناظر نظام مهندسی انجام میدم ، دیگران فک می کنن اوه. چه خبره. خوش به حالمه لابد. وای. به به. چه پست و سمتی. وای.به به. همه زیر دسته اینه.موافقت اصولی تمام دامداری و مرغداری ها رو فلانی باید مهر و امضا کنه و ...

یکی نیست بگه بابا

مگه سالی چن تا تو حوزه ی مربوط به من کار هست؟ مگه بابات هر نظارت نظام مهندسی چقد می ده؟ مگه....؟

درونی خودمو میخوره و مشکلات بیکاری و بی درامدی و ...

بیرونم مردمو ....خوش به حالش ناظر نظام مهندسیه و ال و بل.

3) حوصله نوشتن ندارم.

4) بعد 6 ماه پول پروزهای که 4 ماه اول سال کار کردیم الان اومده اونم با کلی دردسر و گرفتاری و ضرر و ...

هنوز زیر بار نرفتم که قراردادو امضا کنم.با رئیس شهرستان وحراست بشدت مشکل دارم .از سر همون قضیه کود و ...الان سر این پروزه مثلا میخوان تلافی کنن. منم قراردادو امضا نکردمو مستقیم از استان دارم پی گیری میکنم.

حالم از هر چی جهاد و کارمنداشه بهم میخوره...

5)خدا میگه : ان الله لا یخلف المیعاد.

ولی خوب گویا تبصره زیاد داره.به همین راحتی ها نیست که......

6)به زودی افراد خیلی زیادی جذب بخش های دولتی می شن.خوش به حالشون.

مزده میکه :تو چرا اینقد نا امیدی؟

میگم: من نه فرزند شهیدم و نه پدرم جانبازه و نه رو زمین و تو این دستگاه و ارگان ها کسی پشتمه.به چی امید داشته باشم؟نا امید نیستم ،واقع بینم.

خدایا ، حکمته بی کاری من چیه؟صلاحش چیه؟سر شکستگی جلوی بقیه؟

بی خیال بابا...سرابالایی عمرمو رفتم و الان تو سرازیریشم.

خدا شکرت.خدایا ممنون بابت همه نعمتهایی که بهم دادی.کمک کن لایق و شاکرش باشم.

خدایا کمک کن.



نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 14:6 توسط مریم|

صبح با خوردن یه نون محلی داغ (نون خلفه ) که مامان و نسترن درست کردن شروع شد و کلی خوش گذشت.(مامان میخواست طرز تهییه اشو به نسترن یاد بده.البته خودش هم چند سالیه که یاد گرفته .دقیقا بعد بازنشستگیش.

کلی من و محمد نسترن و اذیت کردیم و خلاصه صبح خوبی بود. بعدش کلی انرزی داشتم.اینا که باز سر به سرم میذاشتن گفتم : آقا جون اگه میخواین ناهار ببرمتون.میخوایین شام. میخوایین هم بعداظهر ،کافی شاپ. در غیر اینصورت مشکل از خودتونه نه من. کلی هم تو دلم بهشون خندیدم که دیگه کم اورده بودن. بعدش کمی نون بردن برای مامان و بابای نسترن و برگشتن.

صبح فقط محمد روبوسی کرد و کلی تبریک گفت جلوی اونا.حدود 9.5 مامان اومد روبوسی وتبریک گفت.

ساعت 10 بود گفتم:من دیگه دارم میرم حموم.مامان گفت: اااا .نننه. آب سرده.یکم بمون.گفتم باشه. بعدش یهو تلفن زنگ زد.رفتم بر دارم قطع کرد.محمد بود. بعد هم از اونطرف یه بند نرده ی پله ها رو میزدن.وقتی کسی تو پارکینگ کار داشته باشه نرده رو میزنن.

در و که واا کردم دیدم

ووووووووووواووووو


رو پله ه نزدیک پاگرد یه کیک بزرگ مستطیلی شکلاتی خیلی با کلاس و خوشکل هست  که روش تولدت مبارک فلانی جان و ...

و رو پله ی آخر منتهی به پا گرد  هم یه سینی خیلی بزرگ پیتزای آماده طبخ تو فر هست که روش با سس قرمز نوشته بودن تولدت مبارک فلانی جان و روشو سلیفون کشیده بودن.

گفتم : وااای که یهو 3 تایی از پارکینیگ صداشون در اومد.

10و 10 دقیقه صیح به دنیا اومدم که اینا هم همون موقع خودشون رو رسونده بودن...

خلاصه یه عالمه کادوی خوب گرفتم. حتی مامان نسترن هم  یه بلوز گپ برام خریده بود. بچه ها (محمد و نسترن ) هم خیلی خیلی زحمت کشیده بودن برای کیک و پیتزا و هم خیلی خرج کرده بودن و هم بیش از اندازه کادو دادن. هم  پارچه و آستر پالتویی (یه جنس گرون) و هم 100 تومن بابت دوختش.

خلاصه اینکه هم خوش گذشت بهم و هم لذت بردم. و هم کلی شرمنده شدم.

کلی هم سر به سرم گذاشتن که : هیی ، چقد تو دلت بهمون فحش دادی ،که اینا عجب نامردایی هستن.من این همه براشون تدارک دیدم ،عین خیالشون هم نیست که تولدمه.؟؟

گفتم :نه به جون خودم. میخواستم بعد ناهار یه کیک ساده بپزم و بگم بیاین پایین با چایی بخوریم.و....

حدود 2.5 هم همه با هم رفتیم بیرون تا حدود 6.

شب هم با هم پیتزا داریم. نیم ساعت قبل هم نازنین اومدو  یه دسته گل نرگس برام اورد با کادو. کیک هم بهش دادم و رفت.

خلاصه اینکه روز خوبی بود.شکر خدا.

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 19:37 توسط مریم|


تاریخ تولد شما : ١٥/دی/١٣٦١
تاریخ تولد شما به سال میلادی: 1983/1/5
روز تولد شما :چهار شنبه
سن شما چقدره؟ : 29 سال 11 ماه 29 روز
از تولد شما چقدر گذشته ؟
چند ماه : 360 ماه
چند هفته : 1565 هفته
چند روز : 10956 روز
چند ساعت : 262964 ساعت
چند دقیقه : 15777887 دقیقه
چند ثانیه : 946673261 ثانیه
چند روز تا تولد شما باقی مونده؟! 1 روز

دی

اطلاعاتی در مورد ماه تولد شما
سمبل : بز
عنصر : خاك
سیاره : زحل
عضو آسیب پذیر : زانو- استخوان -
روز اقبال : شنبه
اعداد شانس :8و9


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 21:15 توسط مریم|


همه چیز با یه فال شروع شد. یه فال ساده.ولی پر از انرزی مثبت.همه چیز توش عالی بود...

یه هفته ای می شه که با اون فال انرزی مثبت گرفتم. تا حالا نمی دونستم تکنولوزی فکر و رفتن تو رویا ها چه حس خوبی به ادم میده. آدم خیال پردازو  رویایی نبودم.همه چیز واقعی،حتی بدتر از اون .یه آدم منفی . شاید مثه تو گالییور. ممممممممن ممممممی دونم نمیشه... ( البته نه تا این حد .دیگه).

مدتیه تلاش می کردم برم تو فاز تکنولوزی فکر و دکتر آزمندیان و  این حرفا. ولی خوب ،چون کلا آدم  رویا پردازی نبودم جور نمیشد... این فال مثبت ، همه چیزو عوض کرد. خیییییییلی حال میده ادم تو خیالات باشه. حتی کمتر از یه دقیقه در روز. وقتی ازش میآم بیرون ،نیشم تا بنا گوش بازه. از اینش کلی خندم می گیره وکیف می کنم. خدایی ، زندگی یعنی این. همیشه شادم. (بزنم به تخته). گاهی که به خودم می آم و می بینم نیشم بازه و چقد شادم ، یهههو  کلی می ترسم. میگم:

وای .نکنه دارم خل می شم؟ نکنه کم کم شدید بشه و خل بشم؟؟

ولی شدید شدن این رویاها هم کلی حال میده. خیلی زیاد.همین که دپرس نباشی خوبه. تصویر سازی از هر چیزی که میخوای . بعد باورش و زندگی کردن باهاش. ...

قادر به توصیفش نیستم. هر چی که هست امیدوارم در حد معقول تقویت شه.

زندگی کردن تو رویا، خیلییییییی حال میده.دکتر آزمندیان یادمه می گفت: اینقد باید این رویاهاتون و تقویت کنید و باور تون  بشه که جدی جدی اتفاق بیفته. اینقد رویاهاتون وشکل بدید و باور کنید که تمام کائنات برای حقیقی شدنشون  دست به کارشن.

و همه چیز از باورهای انسان شکل می گیره.

سال ها پیش دیده بودم cd هاشو. یه مدته شعی می کردم ولی چون دختر رویایی نبودم نمیشد. همه چیز از یه فال شروع شد. دی 91 .

کوتاه کوتاهه. ولی لذت بخش. مخصوصا لبخند های بجا مونده ی بعد رویا.

پ.ن 1) حرف منفی موقوف

پ.ن 2) غر زدن ممنوع

پ.ن3) با این حساب حرفی نمی مونه.

خواستم از 1 شروع کنم یه چیزایی بگم. همون بهتر که جاش اونا تایپ شد. یکم مثبت بودن و شکر گذاری از خدا به جایی بر نمی خوره هاااااااا.

خدایا شکرت.

پنج شنبه 11.45 شب .با یه اسمون پر از ستاره. یخ افتاده حتما.خدایا ،کمک کن همه شب راحتی رو سپری کنن.

ثبت موقت میشه تا فردا.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 23:26 توسط مریم|

دلگیر تر از همیشه ام.

قاعدتا نباید اینجوری باشه. خوشی ها تو زندگیم کم نیستن. یعنی همین که مشکل خاصی نیست برای من میشه خوشی. از بس همیشه در گیر و نگران ، بیماری و مشکلات مختلف بودم نداشتن اینا یعنی خوب. یعنی عالی. شکر خدا.

ولی

شاد نیستم. خیلی در گیرم با خودم.گاهی دلم میخواد با خدا قهر کنم. ولی  یکی  درونم فوری میگه: خو ، قهر کن.جهنم. مگه بهت نیاز داره ؟ خودت ضرر می کنی . تازه یه عالمه چیزای خوب خوب هم بهت داده. چیزایی که خیلی ها تو حسرتشن. تو اگه ادم بودی کلی قدر این نعمت ها رو میدونستی و نا شکری نمی کردی اینقد.

اخرش اینقد نا شکری میکنی که خدا قهرش میگیردت و غضب می کنه.

بعدش خودم به این درونیم میگم: خدای من اینجوری نیست. من و خدا ، باهم رفیقیم. دوست دوست.

خدای من ازم عصبانی نمی شه. خدای من، غضب نمی کنه، خدای من عصبانی نمی شه. منم و خدام.

گاهی می تونم کلی بهش غر بزنم. گاهی می تونم ازش گلایه کنم. گاهی می تونم باهاش قهر کنم. خدای من که با من قهر نمی کنه. من و خدا با هم دوستیم. خدا ، یه عالمه هوامو داره. اینجوری نیست که غضب کنه و ... 

پ.ن 1) زنده ام. ولی زندگی نمی کنم. ولی خدایا شکرت.

پ.ن2) با نسترن ، رولت درست کردیم. قبلش هم شکلات صبحانه درست کرده بودم برای توش. با این که اولین بار بود رولت درست می کردیم خیلی خوب بود. راحت رل شد. میگفتن سخته.خراب  می شه. می شکنه و خورد می شه و ... ولی خوب شد. یه سری اشکالات جزیی  داشت ولی در مجموع خوب بود.

دیشب مامان باسلق درست کرد. نسترن و مامان حسابی خوردن.ولی من و محمد که دوست نداشتیم همش ایش و تیش کردیم. ولی عروس و مادر شوهر کلی کیف کردن برای خودشون.

دیشب من ونسترن هم زله تخم مرغی انار درست کردیم. تخم مرغ های توخالی که توش انار ریختیم و بعدش هم مایع زله انار ریختیم توش. هنوز پوست تخم مرغ ها رو نکندیم .تو یخچاله.

پ.ن 3) امشب 6 نفری می ریم شام بیرون  مهمون بابای نسترن. بعدش هم میریم خونشون ، دبلنا بازی کنیم.

پ.ن 4) هنوز نقشه فرشم نیومده. کمی زبان می خونم.

پ.ن 5) دیدید میگم همه چی ارومه. ولی برای من ظاهری .

البته شکر .چون سالها پیش اینقد غم و غصه مون زیاد بود که اینا یعنی عالی. ولی بشره و آرزوهای بی پایانش.

این می شه که همش ناراضیه.

خدایا یا آرزوهامو براورده کن یا صبر و بردباری بده.

پ.ن6) حس بدیه حس فقط مصرف کننده بودن. خیییییییییییلی بد.

تو حرفا خیلی پیش میاد میگیم : مگه بیکارم که فلان کار و انجام بدم؟ یا  میگیم: عجب بیکاری هستی هااااااا ...

یا جملاتی تو این مایه ها.

الان این جملات ، برای من حکم فحشو متلک و ناسزا دارن.

هیچی پشتش نیست.جملات همیشگی و قدیمیه. ولی اگه یکی بهم بگه : عجب بیکاری هستی هاااااااا .....

دنیا رو سرم خراب می شه...

خدایا شکرت.

ایشالا برای همه یلدای خوبی باشه.



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 11:59 توسط مریم|

شنبه 19 آذر (صبح)

صبح ساعت  حدود 8.5 از مسیری رد می شدم .به سرعت از کنار پیر زنه  ریزه میزه ای ،که کاملا دو لا بود رد شدم.احساس کردم چیزی شنیدم. برگشتم و گفتم: بله؟

بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت: منو می بره اونطرف؟

یه پیره زنه نحیف و لاغر و ریزه میزه، یه عصا داشت .ولی اینقد ریزه میزه بود و کاملا دولا ، عصاش خیلی براش بلند بود.زیر عصاشو گرفته بود. پیراهن داشت با یه زاکت سبز و یه روسری. تر و تمیز بود. معلوم بود که گدا نیست.کنار یه مغازه تو پیاده رو ایستاده بود.

بدون لحظه ای فکر برگشتم سمتشو بازوشو گرفتم و گفتم بریم. تند شروع به حرکت کرد. سعی می کردم کمکش کنم که از جدول پیاده رو بیاد پایین. تو خیابون دستمو کمی بالا می آوردم که ماشین ها بمونن. از رو جدول وسط خیابون بالا رفت و موقع پایین اومدن زرتی (افتاد) نشست رو جدول. یکم ترسیدم .خواستم بلندش کنم کیفم از دوشم افتاد.

وقتی افتاد ، ( در واقع نشست ،چوت قدش کوتاه بود ) .خندید .منم  ترسم ریخت. خلاصه رفتیم اونور خیابون. از جدول کنار پیاده رو بردمش بالا و گفتم: من برم؟ گفت : آره مرسی.

تو خیابون که رد می شدیم خیلی ها نگاه می کردن. شاید فک می کردن نوه اش هستم. نمی دونم.

ولی به هر حال من احساس خیلی خوبی داشتم. همون لحظه که بازوشو گرفتم یه حس فوق العاده خوب داشتم. انگار خدا می خواست با انجام یه کار خیر خیلی خیلی کوچولو یکم احساس زندگی کنم.

بارها پیش اومده پیره زن و پیره مردی که کنار  خیابون منتظرن و تا میخوای رد بشی بهت می گن : میشه منم باهات بیام اونور.؟ 

یا اینکه می بینی تا حرکت می کنی خودشونو بهت نزدیک می کنن و راه می افتن که از خیابون رد شی.

با رها این قضه پیش اومده. ولی این یکی خیلی خیلی فرق داشت. اون کاملا دولا و کوچولو بود. تازه  کنار یه مغازه بود.نه تو خیابون.

به هرحال اینکه ، شکر خدا.


 شنبه 19 آذر(شب)

برای اولین بار همبر گر  کاملا خونگی درست کردم. با نون های همبرگری تازه از فر در اومده که مامان می پزه.( مامان ،استاد پخت انواع نون باگت و شیر مال و همبرگری و محلی و ... هست.اینو همه می گن). بعد نسترن اومد و شروع کردیم به درست کردن ساندویچ ها. هم خیلی خوشگل بود هم خوشمزه. میخواستم پنیر هم بذارم روش بشه چیز برگر . ولی ترسیدم که همبرگر خراب از آب در بیادو  الکی پنیر هم حیف و میل بشه. و البته گفتم پنیر سنگین می کنه. بذار شام سبک تر باشه. بچه ها هم اصرار داشتن برن پنیر بخرن. ولی گفتم بذار اگه این سری خوب شد ، دفعه بعد چیز برگر درست می کنیم.

پ.ن1) کمی زبان شروع کردم به خوندن. همیشه از زبان وحشت داشتم. آقا اصن زبانم خیلی ضعیفه. افتضاحه.ولی چاره ای نیست. برنامم اینه نصرت کار کنم. زبان عمومی دوره لیسانس رو بخونم که راهنما هم داره. تا بعد ببنیم چقد جلو می رم.

پ.ن2) دیشب دیدم 92 آزمون دکتری آزاد دیگه تشریحی نیست.تستی شد. کلا روحیه ام و از دست دادم. تستی سخت می شه. از پس تشریحی بهتر بر می اومدم. احساس می کنم برنامه و زندگیم هنوز در ست مشخص نیست. استرس می گیرم کلا. باید جدی بگیرم. چاره ای نیست.

کاش 2 سال دیگه تشریحی بود بعد تستی می کردن.

پ.ن 3) کاش دانشجوی ممتاز بودم مثه محمد

پ.ن 4)غمناکم و از کوی تو با غم نروم                                 جز شاد و امیدوار و خرم ندوم

از درگه همچون تو کریمی هرگز                              نومید کسی نرفت و من هم نروم


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 19:57 توسط مریم|

مدتهاست با خودم میگم :

کاش ادمها شب ها که میخوابیدن ،تو خواب لااقل ،به آرزوهاشون ، رویاهاشون ، دست پیدا می کردن. روزا با تمام گرفتاری و مشکلات و غم و شادیش ،سپری می شد ولی شبا ،همه تو خواب ، به رویاهاشون می رسیدن و تو اون رویا ها زندگی می کردن.

خیلی خوب می شد. مثلا آدم فقیر ، غنی و ثروتمند بود. یتیم ، با پدر و مادرش بود.نازا ، بچه دار می شد. عاشق ، به عشقش می رسید . مریض ،شفا پیدا می کرد .و.....

خلاصه هر کی هر ارزویی داره تو خواب بهش می رسید و با اون وضعیت زندگی می کرد. حداقل هفته ای یه شب رو می تونستیم تو خواب ، به آرزوهامون برسیم. خیلی خوب بود.

دیدین ، وقتی یه خواب خوب می بینین ، حتی وقتی بیدار هم ، می شین لذت و انرزی اون خواب و اون وضعیت ،هنوز تو وجودتون هست و با انرزی مضاعف از خواب بلند می شین ...

کاش میشد که حداقل هفته ای یه شب ادم ، تو خواب لااقل ، به آرزوهاش برسه و با اونا زندگی کنه.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 22:42 توسط مریم|

+ یک شنبه 12 آذر اولین فرشم و بافتم و تموم شد.یه فرش کوچولو ، حدود 10 *10

نقشه فرش اصلی رو هم انتخاب کردم و پولش رو دادم  (286 هزار تومن) .تا بیا طول می کشه.از شرکت دارکوب تو مشهد .

+ 15 آذر تولد محمد بود. شب قبلش یعنی سه شنبه (14 اذر) شام همه بالا بودیم ( من و مامان و مادر و پدر نسترن و نسیم خواهرش). شب قبلش رفتیم ،چون صبح 4 شنبه پدر و مادر نسترن میخواستن نسیم رو ببرن تهران. نسیم فردا شب یعنی جمعه حدود 10 پرواز داره. میره کره جنوبی ،پیش شوهرش.

در واقع هم تولد محمد بود و هم اخرین باری که نسیم رو می دیدم. نسترن صبح سه شنبه مرخصی گرفت.من و نسیم و نسترن از 8 صبح مشغول کار شدیم.یه کیک درست کردیم محشر. زله رنگین کمان درست کردیم توپ

.البته من زله دوست ندارم. ولی از درست کردنش لذت بردم.

شب هم خیلی خیل خوش گذشت.



نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 22:0 توسط مریم|

2 تا از همکلاسی هام که دوستم هم بودن دکتری قبول شدن. یکیش حقش بود. ولی اون یکی ،از اون هایی بود که تمام عشق و حال و دختر بازی و لات بازی و سیگارو قلیون و خوش گذرونی و همه کارش به راه بود... البته با من و مزگان محترم و معقول بودن. همون اقای ( م) ...

میدونستم جفتشون رفتن برای مصاحبه .ولی دیگه خبری نداشتم ازشون...تا امروز...

اونا رفتن بالا و من دارم وقتمو   عمرمو  به بطالت میگذرونم. اونا دکتری قبول شدن و من میرم قالی بافی...خیلی خجالت داره. خب خودم دارم با خودم میکنم. باید منم درس بخونم. مثه زمانی که برای ارشد خوندم ،الان هم از بیکاری چاره ای جز درس خوندن ندارم انگار. برای فرار از خییییییییییییییلی از چیزا خوبه. اگه قبول شم که عاااااااااااالی میشه.

راستش پارسال نخونده سراسری شرکت کردم و پدرم در اومد. یه امتحان یه روزه. از صبح تا 6 بعد اظهر. خب ، برای منی که نخوندم خیلی کلافه گی بود. پدرم در اومد. اون روز گفتم :      

"دیگه غلط بکنم اگه دکتری ثبت نام کنم.البته ازاد شاید ثبت نام کردم  ولی سراسری نه."

انگار باید کتب مبارک رو در بیارم. نامردهاااا  ،هیچ کدوم هم جزوه درست و حسابی نمی دن به ادم...از اون طرف هم زبانم افتضاحه.

هر چی که هست باید یه استراتی بزنم برای آزاد و البته سال دیگه. ولی از حالا. 

خرجشم زیاده.یه 20میلیونی میشه...بذار قبول بشم بعد بگم نمی رم برای خرجش. از حالا که بگم ،میگن: تو قبول شو ،بعد بگو...

از بعداظهر باید کتاب در بیارم و از فردا ،ایشالا شروع کنم.یعنی ... نشستن دارم؟؟یعنی می تونم؟؟ نازنین هم ،خب  هم داره برای تخصص درس میخو نه  و هم فرش بافی میاد. منم باید بخونم.اینجوری نمی شه.

اگه یه کار داشتم درس نمیخوندم. مطمئنم. مثه زمان ارشد که از روی بیکاری مجبور شدم درس بخونم...

اینجا نوشتم که ،اگه نخوندم اینو ببینم و خجالت بکشم و عذاب وجدان ...



نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 13:36 توسط مریم|

5 گیگ ترافیک گرفتن. ظاهرا ،با باجناق تازه کره رفته، از اسکایپ استفاده کردن. اسکایپ هم که که معلومه چقد حجم میخوره...

از این به بعد بیشتر هم میشه. چون هفته دیگه، تنها خواهر نسترن ، نسیم هم میره پیش شوهرش سئول... انتظار نداشتم اینقد زود کاراش ردیف شه و بره...

بعضی ها خلن کلا... اینجا ، ماهی 5ملیون و خورده ای فقط حقوق ثابتش بوده. با اضافه کار و ... میرسده ماهی حدود 8 میلیون. درآمد خوب و آدم تو کشور خودش ول میکنه بره ،جای غریب ،اخه؟ تصاد فا ، فیش حقوقیش رویت شده.اگر نه من میگفتم خالی می بنده که ماهی فلان قد حقوق داره...

خلاصه ، بعضی ها ،عشق خارجن دیگه...بعد کره ، برنامه های دیگه دارن ظاهرا...

1)دیروز صبح محمد میگه: مریم ؟ چی شده؟ چرا دپرسی؟ گفتم : هیچی. همین جوری. میگه: تو مریم  همیشگی نیستی ...

دیشب که برای شام اومدن پایین ( شب های زوج پایینن) داشتن 3 تایی (مامان و محمد و نسترن) دنبال یه ورقی تو یه سری اوراق میگشتن. منم کنار بخاری سرپا بودم. محمد همون جور که سرش پایین بود گفت: چه خبر گلم؟؟ میدونستم با منه . ولی جواب ندادم و کمی موندم و گفتم :‌با کی هستی تو؟ گفت: خب معلومه دیگه. گفتم :‌اخه اینجا 3 نفرن. با کدومشون کار داری؟؟؟؟ گفت : من با توام. فقط تویی...

همه چیز ظا هرا ارومه. منم بدک نیستم. ولی میخوام خوب باشم ....

2) نقشه فرش خریدم 286 هزارتومن ... 

3) نازنین هم دو جلسه هست که میاد. میخواد بشه دکتر قتالیباف...


نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 8:54 توسط مریم|

تو أین 3-4 روز حسابی دپرسم.دلم قد تمام دنیا گرفته.همش خونه بودیم.مث هر سال.تنهایی من و مامان ،این روزا حسابی خودشو نشون داده.واضحه که محمد دیگه مثه سابق با ما نیست...نه عمو.عمه.نه دایی و خاله.ففط من و مامان.تنهایی و .... . . . ترافیک مثه ماه قبل سر یه هفته تموم شده.بالا اونا استفاده میکنن و به من میگن.چی کار کردی؟منم این سری نه شارژ می کنم ونه به روی خودم میارم.مامان در جریانه.... . . . . . پ.ن- . با گوشی اومدم. قهرمان ،امتحانت رو خوب بدی.احتمالا نمی تونم بیام.ولی حواسم هست.از حالا.تبریککک.
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 21:0 توسط مریم|

1)  خیلی بده که آدم سرافکنده ی جرم نا کرده باشه...

2***)همه چی در هم شده.... کلافه ام  و عصبی. خدایا کمک کن که گند نزدنم و به پر و پاشون نپیچم. باید صبور باشم و بی خیال... به درک...

3) مثه هر سال شب عاشورا ، بیچاره رفتگر ها ، تا خود صبح باید کلی کار کنن که خورده های مردم  رو جمع کنن...

اخه من نمی دونم این نذری دادن چه عذابیه برای این رفتگر های بیجاره.

4) فردا صبح عاشوراست. تا ظهر مردم همه تو خیابون ها هستند و همه چی مختل میشه. عذا داری درست ،ولی میگم : اگه یه بیچاره ای مریض داشته باشه و بخواد از اون مسیر رد شه ، چی؟؟؟ اگه یه گرفتاری پیش بیاد براش و به آزانس نیاز داشته باشه چی؟؟  این قسمتش خیلی بده. باید یه فکری کرد...

نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1391ساعت 23:12 توسط مریم|


آخرين مطالب
» مرور هفته
» یکنواخت
» کنکور سخت
» اردیبهشت
»
»
» چاره ای نیست.باید گذشت.
» قدر نشناس و غیر قابل تحمل
» سه شنبه
» روابط

Design By : Pichak

Design
Others