<




























از زندگانیم گله دارد جوانیم

روزمرگی و حوادثش


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 18:4 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 18:43 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 3:44 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 22:1 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 17:46 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 12:25 توسط مریم|

دعایت می کنم عاشق شوی روزی/بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته گاهی مهربان باشی/به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی/بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها/بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم روزی زلال قطره اشکی/بیابد راه چشمت را/سلامی از لبان بسته ات جاری شود با مهر
دعایت می کنم یک شب تو راه خانه خود گم کنی/با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسد/بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی،توهم با عشق با نجوا/ بخوانی خالق خود را/اذان صبحگاهی سینه ات را پر کنداز نور/ببوسی سجده گاه خالق خود را/

دعایت می کنم روزی خودت را گم کنی/پیدا شوی در او/دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و با او بگویی:
بی تو این معنای بودن سخت بی معناست
دعایت می کنم روزی نسیمی خوشه اندیشه ات را/گرد و خاک غم بروباند//کلام گرم محبوبی/تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم وقتی به دریا می رسی/با موج های آبی دریا به رقص آیی/و از جنگل،تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها با پیامی نور امیدی بتابانی//لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی/به کام پرعطش یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم روزی بفهمی//در میان هستی بی انتها باید تو می بودی/بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
.
برایت آرزو دارم//که یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تو/اسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را به یاد آرد
.
دعایت می کنم عاشق شوی روزی//بگیرد آن زبانت//دست و پایت گم شود/رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی : آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت//و هنگامی که می پرسد ز تو ، نام و نشانت را/ندانی کیستی
معشوق عاشق ؟/عاشق معشوق ؟
آری ،   بگویی هیچ کس

دعایت می کنم ای مهربان همراه//تو هم ای خوب من/گاهی دعایم کن


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 13:39 توسط مریم|

قولی که دیشب به خدا دادم رو ، عمل کردم. مردد بودم. خواستم دبه کنم. خواستم فردا بندازم.

اما ، قول داده بودم همین امروز.  عمل کردم و الان حس خوبی دارم.

خدایا ، ممنونم. ببخشید دیگه.

خدایا ؟ سر قولم موندم. معامله نکردم باهات. در عوضش چیزی هم نخواستم . یه قولی دادم و بی چشم داشت بهش عمل کردم. حالا ، دیگه ، دوسم داری؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 11:28 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 10:44 توسط مریم|

از کتاب "چگونه می توان فردی سر زنده ،امیدوار وموفق بود؟" :

تو ,

می توانی در تمام لحظه های زندگی ات لذت را پیدا کنی واین بستگی مستقیم به زاویه دید تو به مسائل دارد.سعی کن دنبال لذت باشی.اگر در یک چار دیواری محدود تورا حبس کرده اند ،بیکار ننشین و با ورجه ورجه و  تمرین آواز  و  شکلک در آوردن ,  سعی کن خودت را شاد سازی.

اگر می خواهند تو را به خاطر نداشتنه هایت مسخره کنند وعذابت دهند،به این بیاندیش که نهایت همه چیز شادی ولذت است ووقتی تو قادر هستی با "داشتن همه چیز "و "نداشتن هیچ چیز" به یک اندازه خود را شاد سازی پس تو ثروتمندترین وقدرتمندترین انسان روی زمینی واز این ثروت وقدرت به خودت ببال واز آن لذت ببر!


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 23:47 توسط مریم|

نمیدونم چیه دقیقا. گاهی که میخوابم , یهو از یه پله پام یه کوچولو در میره و کل بدنم به اون حالت حرکت میکنه و بیدار میشم. خیلی کوتاهه. خواب نیست. فقط یهو یه پله که پات ازش در میره و  جسم با همون حرکت از خواب بیدار میشه. یه تکون خیلی واضح که اگه کسی بالای سرت باشه خوب میبینه...

فک میکردم فقط خودمم که اینجوری میشم. بعدا فهمیدم , اااا , مامان هم چنین اتفاقی براش می افته. فک کردم شاید , به روح و روان و شرایط زندگی و چه میدونم , این چیزا بستگی داره که خب تو من و مامان می تونه مشنرک باشه...

تو همین ماه رمضون , در کمال تعجب فهمیدم که برای نسترن هم اتفاق می افته. نسترن قشنگ می دونست چی میگم.کاملا. مدام سعی داشتم بهش بگم که , خوااااب نیستاااا. یه لحظه یهو خودتو رو یه پله میبینی که پات ازش در میره و میای رو پایینی. افتادن نیستااااا... 

من خیلی چیزا رو فک میکنم که دیگران ندارن. نمیدونن چیه و ... مثله همین حالت در خواب , که هرزگاهی پیش میاد. نمیدونم چیه. حتی نمیدونم چه جوری تو نت در موردش , سرچ بگیرم...

دیشب , شدیدترینش به عمرم بود. حرکتش اینقد شدید بود که , وقتی بیدار شدم , خودم ترسیدم.فک کنم یه نیم متری پام در اثر اون در رفتن از پله , تو تخت تکون خورده بود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 20:7 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 23:44 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 11:40 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 11:39 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 0:10 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 19:53 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 9:0 توسط مریم|

بعضی روزا هست که آدم کلی خوشحاله. یه جوری باطریش پر میشه که یه مدت ، یه چند روزی میتونی از باطریه ، استفاده کنی و همچتان شارژ باقی بمونی.

بعدش شاکر خدا میشی هی.

مدام سرتو بلند میکنی رو به آسمون و یواشکی ,به خدا چشمک میزنی و یه لبخند تحویلش میدی و ...

اما ، بعضی روزا ؛ چنان دپرس میشی که ...

و

من

از خودم میپرسم:  چرا  , شادی ها کوتاهتر از غم هاست؟

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 12:44 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 11:17 توسط مریم|


وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
 حرفهای نگفتنی را میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
 خیلی از ندیدنی ها رو شنید

قصه جدایی ما آدم ها
 قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
 قصه سادگی گمشدمون
اگه دستم به جدایی برسه
 اون از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدم ها

 از شب و ر وز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
  با ستاره ها قیامت می کنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه
 ماه و بین همه قسمت می کنم


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 11:8 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 19:19 توسط مریم|

تازگی , احساس میکنم راحت تر مینویسم. یعنی در واقع , " راحت نوشتامو " ، بی پروا , ثبت دایم میکنم. گاهی ، مردد میشم. اینجور نوشته ها ، همیشه ثبت موقت میشده. اما ، تردیدم ، خیلی کوتاهه. لحظه ایه.بعدش،

شونه میندازم بالا و میگم : بیخیاااال. مگه چی نوشتم ، که بخوام اون پشت باشه؟؟

آره، بیخیال.

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 23:28 توسط مریم|

شاید منم یکشون باشم...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 11:56 توسط مریم|

یا رب نظری بر من سرگردان کن
لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن
با من مکن آنچه من سزای آنم
آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 23:37 توسط مریم|

روز بده دیروز ، به خوبی تموم شد.

محمد با مامان صحبت کرد. محمد و نسترن معتقدن که هیچ کار اشتباهی نکردم و بهترین کار بود....

یکم دلم گرم شد.اما ، باید رو یه پا میموندم برای استعفا.

اون موقع مثه این ورزشمارا ، تو اوج خداحافظی میکردم . همش تقضیر خودش بود هی خواهش...

...

فردا روز خیلی خوبیه.

خدایا شکرت.

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 12:45 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 18:22 توسط مریم|

آهای مردم دنیا، آهای مردم دنیا
گله دارم، گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم، گله دارم

فریاد من شکایت یه روح بی‌قراره


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 10:49 توسط مریم|

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 12:46 توسط مریم|

 

پ.ن ) چرا من همش دچاره این مدل درگیری هام اخه ،خدایا؟؟؟؟؟

با ریس جهاد. با حراست جهاد. با ...

خدایا مشکل کجاست؟  چی رو باید در خودم اصلاح کنم؟؟؟  کرنش کردنو؟؟؟ بله چشم قربان گفتنو؟؟؟؟

یا شاید مشکل اونان که فک میکنن همه "په په" ان...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 11:29 توسط مریم|

هنوز ساده است خیلی.

فعلا چنگ شروع نشده.

فکس کردم اتاقش . رفته. فردا میخونه. 

خیلی نقص داره و بد نوشته شده.. اما عجله داشتم و چاره نبود.

ادامه بده اون موقع دیگه ... بد خواهد دید.

شماره نامه نداشتم.

بسیار ضعیف نوشتم . اه. سرعت رو قدای دقت کردم. اه.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 13:15 توسط مریم|


آخرين مطالب
» 264- کنجد و " زندگی وارونه"ی وودی آلنی
» 263- کنجد +سعیدی
» 262- شب بیخوابی و دلتنگی
» 259-سکرته 3
» 258-سکرته 2
» 257-یه سکرته بیخود
» 255-لبخند بی بهانه به زندگی
» 354-وفای به عهد
» 353- انتها.
» 352-وزن خوشبختی من , وزن رضایتمندی ست

Design By : Pichak