<




























از زندگانیم گله دارد جوانیم

روزمرگی و حوادثش


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 22:21 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 23:5 توسط مریم|

آهنگی که از صبح تا حالا 20 بار گوش دادم. نمی دونم چرا.

شعر: رهی معیری

خواننده : بامداد فلاحتی

http://s4.picofile.com/d/a347d4be-f7c9-41bd-913d-e8597efa8888/XQRlED0XkvNw_128.mp3

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 10:57 توسط مریم|

http://media.bia2voice.in/Music/Persian/1391/09/Album/Greatest%20Iranian%20Songs/Greatest%20Iranian%20Songs/03%20Moein%20-%20Elahe%20Naz.mp3

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 18:29 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 11:0 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 18:42 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 22:57 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 18:17 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 12:26 توسط مریم|




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 23:3 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 11:29 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 15:49 توسط مریم|

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو / پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو/  ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو

 دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت/ آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

  گفتم ای عشق  من از چیز دگر می ترسم/ گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو  سخن های نهان خواهم گفت/ سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 11:40 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 21:39 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 21:47 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 16:41 توسط مریم|

1) چیزای زیادی بود که ذهنمو حسابی مشغول کرده بود. اما از صبح اینقد کار داشتم که یادم رفت.یادم نرفت ها . فرصتش نشد.

2) روز خوبی نداشتم . اینقد که نرفتم ورزش. رو فرکانس منفیم. همه چی دست به دست هم میدن که روز غیر خوب رو رقم بزنن. اونقدرها بد نبوده. اما خوب هم نبوده.

فرکانسی که من دارم روز خوب یا بده منو میسازه. روز  خوب یا بد رو کی تعیین میکنه جز خودم؟

اما

یه مطلب خیلی مهمه که مدتیه دارم بهش توجه میکنم. و اون اینه که ," از ماست که برماست" . آره . دقیقا همینه.  " هرچه کنی به خود کنی . گر همه نیک و بد کنی" . 

همه چیز این دنیا ، قوانین مشخصی داره. قانون دنیا ، قانون عمل و عکس العمله.  هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی.

اون روزا که حالم خیلی خوب بود و سرخوش بودم میدونستم از کجاست. قانون طبیعت. قبلا تر ها میگفتم " " شادی بی سبب". آره شادی بی سبب بود. هیچ اتفاق خاصی نبافتاده بود که من رو موج مثبت بودم . اما یه جایی تو دنیا یه اتفاقی افتاده بود من توش ذخیل بودم لابد که اون حال خوش نصیبم شده بود...

اگه الان؛ امروز و دیروز حال خوبی ندارم. اگه از اون حال فاصله گرفتم میدونم از کجاست و دقیقا عکس العمله کدوم کارمه که عین بومرنگ جهان هستی پرت کرده تو صورتم با وسایل و اتفاقات مختلف...

آره. دنیا قاتون عمل و عمس العمله. ... فرصتی برای نوشتن ندارم. الان محمد میاد دنبالم و باید برم.

پ.ن1) خدایا شکرت. ببخشید دیگه

رسید.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 19:54 توسط مریم|

از دیروز سردرد بدی کردم . 2 تا قرص خوردم. انگار تب هم داشتم. مامان میگفت : نباید هر روز بری وزرش .ضعیف شدی.

نسترن میگفت : غذا نمی خوری خوب شبها . صبح هم همون جوری میزی ورزش اینطوری شدی.

بهم خرما داد قبل رفتن از خونه صبح ها بخورم و برم. اما صبح هم که پا شدم ؛ پسه سرم و گردنم درد میکرد.قرص خوردم و خوابیدم نرفتم...

اینا هم به نون خریدن من عادت کردن. و لقمه نون پنیر میبرن با خودشون. برای نسترن با همون لواش ، 2 تا ساندویج کوچولو درست کردم با خودش ببره. یک چهارم نون رو  پنیر و گردم براش گذاشتم و یه ساندویچ لقمه ای کردم براش و

یک چهارم نون لواش رو پنیر و خیار براش گذاشتم.

بهش گفتم اون نازک رو اول بخوره و  اون یکی رو دیر تر.

...

یکم معده ام هم درد میکنه. احتمالا برای اینه که 5.5 صبح با معده خالی  استامنوفن خوردم...

خدایا ، معذرت میخوام. معذرت میخوام.ببخشید لطفا.

______________________________________________________________________________

پ.ن 1 )    بانو آبینه عزیز ،

1)کامنت ها تون همیشه پر از مهره و کلی انرژی مثبت داره. جالب این که ، هرکی اینجوری بگه تو دنیای مجازی ، میگم  "هندونه گذاشته"  یا برام  " نوشابه باز کرده " . اما در مورد کامنت های شما کلا ذوق مرگ میشم. نمی دونم چرا...

2) در مورد اون جواب یا حدس یا ... هر چند که تقلب کردین اما چون  زوج ها  تو یه گروه قرار میگیرن ، ما تقلب حساب نمیکنیم و میگیم مشورت بانو جان. بنابراین ، آآآآآآآآفرین با شما و آقای همسر. گل گفتین آی گل گفتین. غنچه بودین شکفتین...

3) خیلی ارادت داریم بانو ی عزیز.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 11:48 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 22:41 توسط مریم|

 جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت _ سر را به تازیانه او خم نمی کنم  
 افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم _ زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 19:39 توسط مریم|

یه روز کاریه پر تنش. در واقع یه عصر کاری پر تنش. خیلی حیلی پر تنش. یه مشتری به حق  و یکی یه ناحق.

اولی که مشتری تاپ بود و تو هر پارت بارش زیر 15- 20 تومن خرید نمی کرد. به حق بود و ما ضایع کردیم اساسی...

دومی اما مشتری جز بود که با ویزبتور و راننده در ارتباط بود کل خریدش 3-4 تومن بود. خودش غلط اضافی کرده بود جلوی مشتریش و ضایع شده بود ، لیجارش رو بار ما کرد. چون غافلگیر شدیم نشد که جوابشو بدیم و بشوریمش...

مشکل اساسی سر اولیه. هنوز.

روز سخت و پر تنشیه...

شیرینی کاره. همه چی آرومه. نگرانی نداره که. مشکل حادی نیست شکر خدا. روز قشنگی رو سپری میکنم و خواهم کرد. فقط یکم معظل (؟) هست...

شب و فردا هم ادامه داره این قصه. نمی دونم کی به سرانجام برسه. شاید فردا . شاید هم چند روز. نمی دونم. اما گرفتار یه تنش شدیم.

پ.ن 1) خدایا شکرت . ممنونم. روز خوبیه .  سپاسگزارم...

پ.ن 2) خدایا ؟ دوست دارم . ممنونم.

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 19:25 توسط مریم|

اپیزود 1 )

5 شنبه 10 صبح سر فلکه اصلی شهر ، عمو رو می بینیم... بهم میگه : تو مگه سر کار نمیری؟

ذهنم مشغول میشه. سر کار؟ کدوم کار؟ اینو می گی کار عمو؟ 

گفتم : 5 شنبه است. با مامان اومدیم سر قبری. 10 باز میکنم. تازه همون 10 هم اونجا کسی باز نمیکنه. 11.5 - 12 تاااازه دارن میان.

خداحافظی میکنیم. همچنان ذهنم مشغوله. اینو میگه کار؟ اخه اینم شد کار؟ هر چقد هم درامدش خوب باشه من که کار نمیدونم. منو ارضا نمیکنه. اصلا.  این که کار نیست. من هنوز بیکارم.

...

اپیزود 2 )

امروز ، دوشنبه

صبح از ورزش برمیگشتم.نزدیک خونه ،  سر یه تقاطع اصلی به فرعی ،  ساعت 7 ، بهناز همکلاسی مدرسه ام رو میبینم.اون موقع داره میره سر کار. تو بانک کار میکنه. یه موقعی عشق اینو داشتم کارمند بانک باشم. دبیر ستان و دانشگاه.

حالا

من ساعت 7 صبح تند ، اما با نشاط و سر حال دارم از ورزش بر میگردم سمت خونه ، دوش و صبحونه و شروع یه روز قشنگ

و

بهناز ساعت 7 صبح تند ، با نشاط یا بی نشاط داره میره سر کار.

با خودم فکر میکنم ، چقد خوبه که من مشغول همچین کاری هستم. ورزش میکنم و 10 صبح آسه آسه (؟؟)  میرم مغازه تا 1.  ناهار بر میگردم خونه. استراحت میکنم و باز بر میگردم 5 مغازه تا 8. چی از این"عالی" تر .

اگه کارمند بانک میشدم ، چیزی که سال های زیادی آرزوم بود ، آیا می تونستم اینطوری یه صبح زیبا رو با پیاده روی و دو  شروع کنم؟؟  

شاید عمو راس میگه. اینم کاره. یه کاره خوب.   یه کاره خوب که میتونی به کارای دیگه هم برسی.

لبریز احساس رضایت از وضعیتم(وضع موجود ) میشم. شاکر خدا میشم.یه لبخند به زندگی میزنم.

 

پ.ن 1) روزا همون روزاست. با مشکلات ، تنش ها و ... اما من هیچی رو جدی نمیگیرم. تو تنش ها و ... میگم : جهنم...  هیچی نمی تونه روز قشنگمو خراب کنه.  برا این چیزای بیخود روز قشنگم رو خراب نمیکنم. 

خدا بزرگه ...

پ.ن2) امروز صبح پول برداشتم ،نون بربری خردیم براشون.  اما در حالت عادی صبح ها ، نه ساعت ، نه موبایل و نه یه قرون پول میبرم با خودم. سبک بال میرم.  کوزه هم شکوندم آژانس میگیرم میرم خونه دم در پول میگیرم هم پول آزانس رو میدم و هم پول کوزه رو.

پ.ن 3) :-)))   . ورزشکارا دارن همین جور زیاد میشن. محمد صبح میگه : منم میخوام بیام. اضافه وزن دارم. باید برم کتونی بخرم . یه 200- 300 تومنی  خرج کنم .

میگم : اولا که الان همه تیشرت می پوشن . بعدشم اینکه ،  شما یه ماه بیا ، اگه ادامه دادی برو کتونی حسابی بخر و گرم کن شلوار حسابی. .

مثه عاطی که اول گفت من یه روز در میون میام و حالا همون یه روز در میون هم غیبش زده،  نشی. یا مثه  خودم که سالی یکی دو ماه میرم  نشی؟

با یه کتونی بلا ملی فعلا حله.

پ.ن4 ) صبح ، نونو که بهشون دادم کلی برام ورزشکاران ، دل آوراااااان ، نام آوران رو خوندن...  نسترن دیروز سر به سرم میذاشت که چه لا غر شدی. عجب هیکلی و ...    :-)))) .

 خندیدم و گفتم : من که برای لاغری و هیکلش نمیرم که آخه . من خودم هیکلم توپه  ( من مره قربان ). من برای اون حس و حال خوبش میرم. برای انرژی مثبتش. به تنها چیزی که فک نمی کنم کاهش وزن با تغییر هیکله.

پ.ن 5) خدایا ؟  ممنونم و سپاسگزار.

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 12:39 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 19:5 توسط مریم|

اینجا همه چی روبراهه. سیستمو زدم داغونن کردم باز فک کنم. حوصله ندارم غر بشنوم. اما واقعا اهمیتی هم نمیدم. اصلا مهم نیست...

داشتم میمودم زدم زیر بغلم و اومدم خونه. دادمش بالا . نسترن فایل هاشو برداره...

حوصله نوشتن ندارم. وقتی صبح ها میزنم بیرون کل روزم شارژ میشه. روزای خوبمو با این انفاقات کوچیک و بی اهمیت خراب نمیکنم.

خدایا؟ خیلی باحالی. دوست دارم. زیاد.

پ.ن 1) عاطی یه روز در میون میاد. دیروز تنها بودم. کلی خوش گذشت بهم. میمومدم خونه با خدا رحف میزدم و از ش تشکر میکردم برای بدن سالمم. دست سالمم. پای سالمم که میتونم باهاش راه برم  .بدوم.

برای چشم سالمم که میتونم زیبایی دنیا و البته زشتی هاشو ببینم...

برای گوش سالمم وشنواییم. برای ...

برای خونواده ام ...

برای ...

و برای روز خوبی که برام میسازه با ورزش.

بعدش  نگاه آسمون کردم و گفتم : خدایا خیلی باحالی . اصلا لایک.

ذهنم روی " لایک"  گیر کرد.  نشون دادن شصت , تو فرهنگ ما , معنی خوبی نداره. اما برای بقیه ها , ...

هنوزم اگه کسی شصت نشون بده و لایک رو به زبون نیاره , احساس بدی پیدا میکنم. هر چند که مطمأن باشم منظورش لایکه...

پ.ن 2) یاد آقای "م" افتادم. یادش بخیر. سر پایان نامه  , میخواستیم سیستم های تهویه سالن رو چک کنیم. فقط من و اون بودیم. گفت من میرم اتاق کنترل یکی یکی میزنم  تو چکشون کن وبهم علامت بده از اون فاصله ببنیم. هر کدوم اوکی بود بهم بگوو.بعد اینکه رفت دوباره داد زد که هر کدوم بود اینطوری (با شصت ) بهم علامت بده. 

اولی رو روشن کرد من بهش 2 یا همون 7 پیروزی نشون دادم.  خندش گرفت. اون شصت شون داد. اگه تا اون لحظه هم شیطنت نداشت و بی منظور بود بعد اونظوری علامت دادن من شیطنتش گل کرد. رو هر کدوم اصرار داشت که اینطوری نشون بده. 

من پیروزی میدادم و اون علامت لایک ...  تا ته سالن همون وضعیت بود...

پ.ن 3) من به خدا از دیروز تا حالا لایک میدم .بخصوص صبح ها ..

پ.ن 4) میگم که ,   خوبه شما حوصله نوشتن نداشتی. اگه داشتی که ...

پ.ن 5) خدایا ؟ دوسسسست دارم . زیاد. ممنونم.

برای ...

برای ...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 23:22 توسط مریم|

هوراااا. آقرین به خودم. بالاخره موفق شدم. سیستم اینجا رو هم از دیروز فک کنم زدم داغون کردم. فک که نه مطمأنم/.

بلاگفا که کلا دیگه باز نمیشد و یه عالمه مشکل دیگه. از ساعت 6 افتادم به جونش... انواع روش ها رو چک کردم. همه چی باز میشد الا قسمت مدیریت بلاگفا. اصلا لود نمشد. نمیدونم چی رو بازم انگولک کردم. یعنی تقضیر منه؟  پ.ن پ. ...  بجز تو کی این سیتمو دیگه دس میزنه بعد بارداری نسترن؟

فایر فاکس جدید نصب کردم.  کروم نصب کردم و ... نشد که نشد...

بالاخره آخرین  و ساده ترین روش جواب داد. اما ، چرا اینطوریه؟ تنضیماتش بهم خورده. یه گوشه بیه کوچولو جای نوشتن داره. باید برم خونه ببینم رو اون سیستم وضعیت چیه.؟ دیشب خسته بودم 10 خوابم برد و نشد برم رو سیتم خونه چک کنم وضعیتو. امشب...

در این که سیستم اینجا رو هم گند زدم شکی نیست...  

خدایا، شکرت. اینجا رو هم گند بزنم به عنوان مخرب سیتستم های رایانه ای شناخته میشم. هرچند الان هم همینگونه شناخته میشم . محمد و نسترن...

خدایا این سیتم کوفتی رو درس کن.

نه نمیخواد. شما کارای مهمترم رو روبراه کنید لطفا. خودم به این مورد رسیدگی میکنم. غر غرهاشم پای خودم. دیگه.

خدایا ، دوسسست دارم. سپاسگزاااااااااارم.

ی

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 19:48 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 19:16 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 11:15 توسط مریم|

http://www.uploadax.com/images/74830470714511213618.gif

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 18:48 توسط مریم|

من و تو دیر زمانی است که خوب می دانیم//چشمه آرزو های من و تو جاری است/  ابرهای دلمان پربارند

 کوه های ذهن و اندیشه ما پا برجا/ دشت های دلمان سبز و پر از چلچله ها/ روز ما گرم و شب از قصه دیرین لبریز// من و تو می دانیم// زندگی در گذر است/ همچو آواز قناری در باغ/ من و تو می دانیم
 زندگی آوازی است که به جان ها جاری است/ زندگی نغمه سازی است که در دست نوازشگر ما است
 زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو/ زندگی یک رویا است که تو امروز به آن می نگری
 زندگی یک بازی است که تو هر لحظه به آن می خندی/ زندگی خواب خوش کودک احساس من است
 زندگی بغض دل توست به هنگام سحر/ زندگی قطره اشکی است  فروریخته بر گونه تو
 زندگی آن رازی است که نهفته است به چشم گل سرخ/ زندگی حرف نگفته است که تو می شنوی
 زندگی یک رویاست که به خوابش بینی/ زندگی دست نوازشگر توست
 زندگی دلهره و ترس درون دل توست/ زندگی امیدی است که تو در نگاه من می جویی
 زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو/ زندگی این همه است/ من و تو می دانیم
 زندگی یک سفر است/ زندگی جاده و راهی است به آن سوی خیال
 زندگی تصویری است که به آئینه دل می بینی/ زندگی رویایی است که تو نادیده به آن می نگری
 زندگی یک نفس است که تو با میل به جانت بکشی/ زندگی منظره است، باران است
 زندگی برف سپیدی است که بر روح تو بنشسته به شب/ زندگی چرخش یک قاصدک است
 زندگی یک رد پایی است که بر جاده خاکی فرو افتادست/ زندگی بوی خوش نسترن است
 بوی یاسی است که گل کرده به دیوار نگاه من و تو/ زندگی خاطره است
 زندگی دیروز است زندگی امروز است/ زندگی آن شعری است که عزیزی نوشته است برای من و تو
 زندگی تابلو عکسی است به دیوار اتاق/ زندگی خنده یک شاه پرک است بر گل ناز
 زندگی رقص دل انگیز خطوط لب توست/ زندگی یک حرف است، یک کلمه
 زندگی شیرین است/ زندگی تلخی نیست/ تلخی زندگی ما همچو شهد شیرین است
 من و تو می دانیم// زندگی آغازی است که به پایان راهی است
 زندگی آمدن و بودن و جاری شدن است/ زندگی رفتن خاموش به یک تنهایی است
 من و تو می دانیم// زندگی آمدن است/ زندگی بودن و جاری شدن است
 زندگی رفتن و از بودن خود دور شدن است/ زندگی شیرین است/ زندگی نورانی است
 زندگی هلهله و مستی و شور/ زندگی این همه است/ من و تو می دانیم
 زندگی گرچه گهی زیبا نیست/ یا که تلخ است و دگر گیرا نیست
 رسم این قصه همین است و همه می دانیم/ که نه پایدار غم است و نه که شاد می مانیم
 زندگی شاد اگر هست و یا غمناک است/ نغمه و ترانه و آواز است
 بانگ نای باشد اگر یا که آواز قناری به دشت/ زندگی زیبا است/ من و تو می دانیم
 اشک و لبخند همه زندگی است/ ناله و آه و فغان زندگی است/ آمدن زندگی است
 بودن و ماندن و دیدن همه یک زندگی است/ رفتن و نیست شدن زندگی است
 این همه زندگی است/ من و تو می دانیم
 زندگی، زندگی است...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 20:2 توسط مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 22:26 توسط مریم|


آخرين مطالب
» 348
» 339-درهم
» 337-بن بست؟
» 335- تردید
» 334- مادر دوست داشتنی
» 333
» 332
» 331- قسمتی از میل دوستان
» 330
» 329-بخوان در این سکوت شب به درگه خداییم/بخوان خدای را بخوان گره گشای را بخوان

Design By : Pichak